تبليغاتX
یاسمین کوچولوی شیطونLilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
یاسمین جون عشق بابا کاظم و مامان بنفشه
سلام به همه دوستان خوب هستين همه ؟ ني ني كوچولو هاتون خوبن

با هواي گرم چه ميكنيد ؟اينجا ديگه واقعا هوا گرم شده .

ما كه اين روزها از صبح تا شب تو بازار ميچرخيم و خريد ميكنيم .ياسي جونم هم فوق العاده دختر خوبي بوده و اصلا ماماني شو اذيت نكرده .طفلك همش دنبال من راه ميره من كه واقعا خسته ميشم به طوري كه پاهام درد ميگيره ولي ياسي جونم هيچي نميگه كه خسته شدم البته بعضي وقتا بغلش ميكنم .فقط حوصله ياسي جونم زود سر ميره و تا يه مغازه نگاه ميكنم ميگه بريم ديگه چقدر لباس نگاه ميكني بسه ديگه اينقدر لباس نخر بريم پيش اسباب بازي ها كه من بازي كنم .يا ميگه بريم برام بستني و ابميوه بخر و منم ميرم زود براش ميخرم كه سرش به خوردن گرم بشه و همش نگه بريم .هر دفعه كه بريم بازار يك بستني باسكن روبنز با ويتامين سي و راني بايد بخوره .روزهاي اول خيلي نق ميزد كه زود باش بخر كه بريم ولي حالا اول ميرم براش خوراكي  ميخرم  بعد  ميرم خريد  اينجوري  ديگه  هيچي نميگه و من  راحت  خريد  ميكنم .

امروز هم همسر جون رفته بليط بگيره براي مشهد .به اميد خدا اگه بشه روز جمعه راهي مشهد هستيم .اخيش يه چند روزي ميتونيم نفس بكشيم .

 ******************************

حرف هر دقيقه ياسمن در اين روزها :

مامان پس كي ميريم مشهد

مامان چند بار بخوابم و بيدار شم ميريم مشهد

مامان پس كي عروسي ميشه كه ما بريم مشهد

مامان بابايي كي بليط ميگيرن كه ما بريم مشهد

ديروز كه بهش گفتيم باباي فردا ميرن بليط بگيرن چند لحظه ماتش برده بود و فقط بهم نگاه ميكرد بعدش هم يك لبخند قشنگ بهم زد و به فكر رفت نميدونم داشت به چي فكر ميكرد اون لحظه.

 ******************************

راستي عمه تانيا جون ياسمن هم از استراليا مياد مشهد و ما بعد از دو سال ميبينيمش .همچنين دختر خوشكلش عسل رو كه الان 7 ماهشه .ما كه روز جمعه بريم عمه تانيا روز شنبه مياد .

بازم يه راستي ديگه .خانوم برادرم كه از دو ماه پيش رفته بود مشهد تا 10 روز ديگه مشهد هست و من ميتونم ببينمشون .هم خانوم برادرم رو و هم پسر گل داداشم علي خوشكل عمه كه تو پستاي قبلي عكسشو گذاشته بودم .مرسي از شما دوستاي گلم كه دعا كردين كه من بتونم پسر برادرم رو ببينم .ولي حيف كه فقط سه روز ميتونم ببينمش ولي بازم خيلي خوشحالم حتي اگه براي يه لحظه ميتونستم ببينمش .

 *********************************************

من لپ تاپمو با خودم ميبرم كه از مشهد هم بتونم به شما سر بزنم و وبلاگاتونو بخونم .ولي مثل اينجا كه نميتونم هر روز بيام و بهتون سر بزنم .ولي هر وقت كه تونستم و وقت داشتم حتما ميام و پست جديد مينويسم .

شما هم برامون دعا كنيد .

 *****************************

بابا ديدم همه دارن از خودشون عكس ميزارن من هم وسوسه شدم كه يك عكس از خودم بزارم البته شماها همگي خوشكل و خوش تيپ هستين من پيش شما هيچم .ولي براي اشنايي شما گفتم يه عكس بزارم تا اگه يه موقعي من و يه جا ديدين بشناسين .

من و دخترم

 

اينم  يكي   ديگه

من و همسرم باغ مشهد

*************************************

پی نوشت :

الان  ساعت  ۲:۱۰  دقیقه  نیمه  شب جمعه هست و ما  به  امید   خدا  فردا  صبح  میریم  مشهد .انشالله  حرم  امام  رضا  رفتم  حتما  برای  همه تون  دعا  میکنم .

شما   هم  لطفا  برای  ما  دعا  کنید

مرسی  از  نظرات   قشنگی  که  برام  گذاشتین .همتون  لطف  دارن  و  همتونو  دوست  دارم .

حتما میام و  بهتون  سر  میزنم .

فعلا  خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:15  توسط بنفشه مامان یاسمین | 
        ولادت  با سعادت  حضرت فاطمه زهرا(ع س) مبارک.

       روز  زن و  روز  مادر رو  به  همه  مامان ها  تبریک  میگم .

سلام به مامان جوناي مهربون و ني ني گلاشون .

روز زن و روز مادر رو به همه مامان هاي به خصوص مامان جون گل خودم و مادر همسر عزيزم تبريك ميگم .شما هايي كه ماماناتون پيش تون هستن قدر اين روزها رو بدونين قدر تمام محبت ها و زحمت هايي كه براتون كشيدن من كه سعادت اينو ندارم كه پيش مامانم باشم و مجبورم فقط با يك تلفن روز مادر رو بهش تبريك بگم .

مامان گلم از همين جا روز مادر و بهتون تبريك ميگم اميدوارم سالهاي سال سايه پر مهرتون رو سر ما باشه و دعاي خيرتون رو هيچ وقت از ما دريغ نكنين .از خداي بزرگ ميخوام روزي برسه كه بتونم ذره اي از محبت ها و زحمت هاي بي كراني كه براي من كشيدين رو جبران كنم .مامان جونم خيلي خيلي زياد دوستت دارم .دلم براتون خيلي تنگ شده .

************************

از ياسمين خانوم بگم كه كادوي روز مادر و امروز بهم داد ميدونين چي ؟بعد از چند وقت كه من فكر ميكردم كه ديگه اين عادت بد شو فراموش كرده دوباره ديدم امروز ناخن هاش و خورده . منو باش كه فكر ميكردم جايزه كار خودشو كرده و ديگه ياسي خانوم ناخنهاشو نميخوره .شماها ميگين من چيكار كنم ؟مامان ها كمك كنيد .امروز خيلي ناراحت شدم از دستش و باهاش قهر كردم اونم يه نيم ساعتي گريه كرد و ببخشيد گفت و قول داد كه ديگه ناخن هاشو نخوره ولي از اين قولها زياد داده ميترسم دوباره اين كارشو شروع كنه .

************************

جمله اي كه ميگن تا 3 نشه بازي نشه رو حتما شنيدين .سوغاتي هاي ياسي جون دو تا بود و حالا 3 تا شد .پسر عموم ديروز از هلند اومد دبي و براي ياسي جون يه عروسك خوشكل از اين بزرگها اورده كه واقعا دستشون درد نكنه ياسمن كه خيلي خوشحال شد .حتما عكسشو ميزارم .

قدش  اندازه  قد  ياسي  جونمه  فقط  يك كم  كوتاه تره .وقتي  ياسي  كنار  واميسته  عروسك  تا  جاي  دماغ  ياسي هست .بيچاره  پسر عموم  ميگه  من  ميخواستم  اندازه  قدش  بيام  ولي  يك  كم  كوتاه تر  شد .اينم  عروسك  ياسي جونم .

.سوغاتي  ياسي جون

 

************************

ياسمن جوني هم خيلي تنها مونده و روزها حوصلش سر ميره و همش ميگه پس كي عروسي ميشه كه بريم مشهد .تابستون انشالله 3 تا عروسي در پيش هست (از اقوام نزديك همسري ) كه اگه خدا بخواد شايد ما هم بريم مشهد .خودمم خيلي دلم يه مسافرت ميخواد .دلم خيلي هواي حرم امام رضا رو كرده انشالا كه ما رو بطلبه كه بريم به پابوسش خلاصه كه ما داريم يواش يواش كارامونو ميكنيم كه راهي مشهد مقدس شويم .هر وقت هم ميرم بازار هر چي لباس ميبينم دوست دارم براي ياسمن بخرم.تا حالا چند دست لباس براش خريدم ولي بازم تا يه لباس خوشكل ميبينم دلم ميخواد اونم بخرم و تا وقتي هم كه نخرم دلم اروم نميشه .يه لباس سفيد عروس چند روز پيش خريدم كه خوشكله و ياسي خودش انتخاب كرد و گفت اينو برام بخر كه برم عروسي بپوشم .البته يك لباس عروس هم كه مامانم براش فرستاده .براي خودم هنوز هيچي نخريدم .خدا كنه براي منم يه لباس خوشكل پيدا بشه كه راحت شم .

اينم  عكس  سوغاتي هايي  كه مامان  جونم  براي  ياسي  فرستادن .

دستتون  درد نكنه ماماني

عشق  من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:29  توسط بنفشه مامان یاسمین | 

سلام سلام صد تا سلام خوبین همه؟

ميبينم كه هفته قبل ايران تعطيلي بود و بيشتر شماها رفتين مسافرت خوب خدا رو شكر كه به همتون خوش گذشته و يه استراحت كردين و برگشتين سر كارتون .

اينجا هم هوا حسابي گرم شده و ما كمتر ميتونيم بريم بيرون و بيشتر خونه هستيم .

***************************

ياسمين خانوم ما اين هفته حسابي افتاده بود تو سوغاتي و از هر طرف براش سوغاتي رسید .مادر جونش كه رفتن مشهد براش كلي خوراكيهاي خوشمزه و عروسك و چرخ خياطي فرستادن و ياسي خانومي رو خوشحال كردن . مامان جونش(مامان من) هم دست دختر خالم كه اومده دبي براش يه لباس سفيد عروس كه يه تور و تل خوشكل هم داره با يه بليز صورتي و يك عروسك ناز كه وقتي روشنش ميكنيم ميخنده و دست و پاشو تكون ميده بعد شروع ميكنه به گريه كردن كه وقتي شيشه يا پستونكشو بهش بديم ساكت ميشه و شيشه شو ميخوره .ياسمن خيلي خوشش اومده . وقتي هم كه لباس عروس رو ديد پوشيد و كلي ذوق كرد همش ميرفت جلوي اينه و ميومد به من ميگفت مامان من خيلي خوشحالم كه مادر جون برام سورپرايز فرستادن .اخه قبلش بهش گفته بودم مامان جون برات يه چيزايي فرستادن كه ميخوان سورپرايز بشي و همش منتظر بود كه وسايلش بياد و سورپرايز بشه . در ضمن براي من هم يه لباس خوشكل با يه انگشتر فرستادن .خاله جون گلم هم نقدي فرستادن كه هر چي ميخوام به سليقه خودم بخرم .دستشون درد نكنه .

****************************

من نميدونم اين ياسي طلاي من كي ميخواد غذا خور بشه و بشينه خودش غذاشو بخوره . من كه خيلي حرص ميخورم از دستش .اصلا علاقه به غذا خوردن نداره از همون كوچيكي كه غذا دادن رو بهش شروع كردم همين جور بود تا الان هم همين طور مونده .تا وقتي من نشينم بهش غذاشو ندم و خودش نميشينه كه بخوره .سر سفره كه فقط زيتون و ماست ميخوره خيلي كه شاهكار كنه دو سه قاشق برنج خالي .بعد بايد من خودم بشينم و با راههاي مختلف غذاشو بدم .الان چند مورد از كارامو بهتون ميگم كه چه كارا كه نميكنم تا اين بچه غذا بخوره .

1:بايد ببرمش پيش كامپيوتر و سي دي مورد علاقش كه شعر بچه هاي ايران و سي دي فيتيله هست رو براش بزارم و غذاشو بدم تا بخوره .

2:بازي پازل بازي .پازل هاي ياسمن كلمات متضاد هست كه دو تا دوتا كنار هم قرار ميگيره كه تو هر پازل يك شكل داره و تو پازل ديگه شكل متضاد اون يكي هست كه بايد هر شكل رو متضادشو پيدا كنيم و كنار هم بزاريم .يك پازل رو من بر ميدارم و يكي هم به ياسي ميدم و ميگم بگرد و پيداش كن و هر كي زودتر متضاد شو پيدا كرد اول ميشه و همون طور كه بازي ميكنيم منم غذاي ياسي رو بهش ميدم .

3:تو دستم يه چيزي قايم ميكنم و ميگم اگه گفتي تو دستم چيه و بايد اول يك قاشق غذا بخوره و بعد من دستمو باز كنم كه ببينه تو دستم چي بود .

4 : بهش ميگم اگه همه غذاتو بخوري يه سورپرايز بهت ميدم وقتي همه غذاشو بهش دادم ميرم و يه اب ميوه يا شير توت فرنگي يا شكلات يا ... بهش ميدم و سورپرايزش ميكنم .

5:اين بازي رو جديد ياد گرفتم .روي دو تا از انگشتاي دستم شكل عروسك ميكشم كه يكي خوشحاله و يكي ناراحت .وقتي ميخوام قاشق غذاشو بهش بدم عروسكي كه ناراحته رو نشونش ميدم و به جاش با صداي بچه گونه حرف ميزنم و ميگم تو غذا تو هنوز نخوردي من ناراحتم دارم غصه ميخورم .وبعد كه قاشق غذا رو خورد اون انگشتي كه عروسك خوشحاله رو نشون ميدم و ميگم ببين تو غذا خوردي من خوشحال شدم دارم ميخندم .

تورو خدا ببينين تا اين بچه غذا بخوره من چه  كارا ميكنم .ببينم بچه هاي شما هم اينجورين يا خودشون غذاشونو ميخورن .

بازم خدا رو شكر اهل هله هوله خوردن نيست كه جلوي اشتهاشو بگيره .مثلا چيپس و پفك و اينجور چيزا نميخوره يعني از وقتي كوچيك بوده بهش و ندادم الان هم عادت نداره از اين چيزا بخوره .فقط بعضي وقتا يعني ماه يك بار يه چيپس كوچيك.هر وقت هم كه سوپر ميريم یا ابميوه ميخواد يا كيك يا شير توت فرنگي.

***********************

ديروز ياس رو بردم پارك نزديك خونمون .خيلي وقت بود كه نبرده بودمش و ديروز ديدم خيلي حوصلش سر رفته گفتم اگه غذاتو تموم كني ميبرمت پارك وقتي كه غذا شو خورد رفتيم پارك و بعد از چند وقت حسابي بازي كرد و بهش خوش گذشت .هنوز هم سگ يا گربه كه ببينه ميگه (ديو سياه قهوه اي) نميدونم اين حرف رو از كجا ياد گرفته ولي انگار يه اسم براي اينا گذاشته كه هر جا ببينه ميگه .ولي اگه سگ بزرگ ببينه ميگه مامان اين بزرگه بهش نميگم ديو سياه .

سگ گفتم ياد يه ماجرا افتادم وقتي مادر و خواهر همسري اينجا بودن بعضي روزا ميرفتيم پياده روي .يه درياچه نزديك خونمون هست كه براي پياده روي خيلي خوبه .و چون خونه هاي اين اطراف همه ويلاييه بيشتر مردم سگ دارن تو خونه هاشون و بعد از ظهرا با سگاشون ميان پياده روي .يه روز كه من و ياسي با مريم و مادر همسرم رفته بوديم براي پياده روي همون جور كه داشتيم ميرفتيم يه اقا با دو تا سگاش كه بزرگ هم بودن از روبه روي ما داشتن ميومدن مريم و مامان كه اونا رو ديدن انگار ترسيدن كه از كنارشون رد بشن يه كوچه باريك همون جا بود كه راه خروجي بود اين دو تا سريع رفتن تو كوچه كه اين اقا بياد و رد بشه و بعد اونا بيان بيرون از تو كوچه . من و ياسمن رفتيم و از كنار سگا رد شديم اين سگا همه اهلي هستن و كاري به ادم ندارن ولي مريم و مامان ميترسيدن و ميگفتن اينا به هر حال حيونن و شايد به ادم حمله كنن .خلاصه ما رد شديم و اين اقا به جاي اينكه مستقيم بره رفت توي همون كوچه كه اين دو تا رفته بودن .از اخر همون كوچه هم يه اقاي ديگه با دو تا سگ ديگه داشت ميومد كه مريم و مامان موندن وسط با 4 تا سگ .منم كه بيرون وايستاده بودم داشتم به اينا ميخنديدم .اين دو تا چسبیده  بودن به ديوار و داشتن جيغ ميكشيدن و اين 4 تا سگ هم كه به رسيده بودن شروع كرده بودن به پارس كردن و دعوا . صاحباشون هم كه اين دو تا رو ديدن كه ترسيدن هم خندشون گرفته بود و هم ميخواستن سگا رو بگيرن از هم جرا كنن .خلاصه هر جور بود اين دو تا از تو كوچه اومدن بيرون ولي من داشتم غش ميكردم از خنده .ديگه تا رسيديم خونه من همش ميخنديدم و مريم هم دعوام ميكرد كه چرا ميخندي من ديگه نميرم اونجا .ميگن از هر چي بترسي به سرت مياد اينم همين جوري شده بود .يه روز ديگه هم كه با مريم و همسرش رفته بوديم يه سگ سياه خيلي گنده دنبال مريم كرد و هر جا ميرفت سگه هم از پشتش ميرفت ولي اونجا منم يك كم ترسيدم اخه سگه خيلي گنده و بيريخت بود يه دهن و دندونايي داشت كه خدا ميدونه .اسمش هم بارون بود .

*****************************

ياسمن وقتي از يه چيزي خوشحال بشه ميگه اخ جون خوش به حال من شده .

جديدا هم از اهنگ لات جديد قيصر خوشش اومده ومادر پويا تو ماشين همش ميخواد كه اونو براش بزاريم و اينقدر قشنگ باهاش تكرار ميكنه همشو هم ياد گرفته و تا اخر اهنگ باهاش ميخونه .

چند روز پيش يه كتاب رنگ اميزي براش خريدم با مداد رنگي .اينقدر قشنگ و با دقت رنگ ميكنه از خط هم بيرون نميزنه.

اینم اولین  نقاشی که یاسمین جونم خودش  همه رو به تنهایی رنگ کرده

اولين رنگ اميزي

*****************************

روز جمعه  هم  رفتیم رستوران ابشار جای همگی خالی .توی رستوران یه قسمتی هست که نون سنگک درست میکنن مثل نانوایی های ایران و یک اقایی  هم  هست  که  همش  در  حال  پخت نان هست و  برای مشتری ها هم  نان سنگک داغ میارن که خیلی خوشمزه است .تازه  دیزی  هم  داره البته  بوفه  داره و  هر  کی  بخواد  دیزی  سفارش  بده  براش دیزی سنگی میاره .توی بوفش  اش رشته هم داره  که خیلی خوشمزه است .(مامان های حامله هوس نکنین  یه  وقت هر چند  اینایی  که  گفتم بهتریناش  توی  ایران هست ولی اینجا چون کمه  من نوشتم .)

اینم عکسای اون روز در ضمن تخت هم داره  که هر کی دوست داشت  روی تخت بشینه که من روی  تختاش نشسته بودیم البته موزیک زنده هم داره .

جيگر من

اینا هم گارسوناش هستن  که همشون  لباسهای محلی دارن.اون پشت هم نانواییشون هست.

ياسي جونم

مشغول خوردن دسر

چند  روز پیش  هم  رفتم  baby shop و  یه  لباس خوشکل برای  یاسی جونم گرفتم .

ياسي و بازي

ياسي  جونم در baby shop

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:11  توسط بنفشه مامان یاسمین | 
سلام   خوبین  همه

مامان  بنفشه  فعال  میشود  چرا  الان دلیلشو   بهتون  میگم .

مادر شوهر  جان  و  برادر  شوهر  جان روز  یک شنبه  تشریف  بردن  مشهد  و  ما  بعد  از  دو ماه و نیم  مهمون داری  تنها   شدیم  و  در  حال  استراحت کردن  هستیم

**************************

مامان  نی نی  ناز  منو  به  بازی  دوست داشتنی ها  و   دوست نداشتنی ها  دعوت  کرد .مرسی   مامانی  جون نی نی ناز  .انشالا  به  سلامتی  زایمان  کنی  و  گل  پسری  نازتو  در  اغوش  بگیری .

و  اما  بازی ................

دوست داشتنی ها

  1. خانواده ام (همسر عزیزم-دخترنازم-پدرومادرگلم-برادرام و......)
  2. سلامتی اعضای خانوادم و خودم
  3. پدر و مادر و خواهرم و برادرام پیش  ما  زندگی میکردن
  4. اقامت  داداش کوچیکم زودتر  درست بشه تا  بره  پیش پدر و مادرم
  5. اشپزی و شیرینی پزی و تزیین کیک
  6. خرید کردن مخصوصا برای  یاسمین جونم
  7. گردش و  پیاده روی .قدم زدن  تو  خیابون  خلوت  روی  برگهای خشک   درختان در   پاییز خیلی  لذت بخشه
  8. دوقلو داشتن که  ارزوی مشترک من و همسر جونمه .       
  9. پییزا البته پییزای  ایران من پییزاهای  اینجا رو  زیاد  دوست ندارم
  10. پیشرفت و موفقیت  دخترم  در  تمام مراحل  زندگیش

دوست نداشتنی ها

  1. دوری خانواده ام
  2. تنهایی
  3. خوردنی های  خیلی ترش
  4. دروغ
  5. خود شیرینی کردن و کلاس گذاشتن جلوی مردم
  6. دوست ندارم کسی منو به کاری که دوست ندارم وادار کنه
  7. قابلمه شستن مخصوصا ظرفی که توش شیر داغ  شده یا نیمرو درست  شده
  8. fast  food  و غذاهای اماده ی  بیرون به جز مک دونالد که اونم خیلی کم  میخورم
  9. غذا های خیلی چرب و شور
  10. دخالت کردن تو زندگی شخصیم و تغییر دکوراسیون خونم توسط مهمونام مخصوصا اشپزخونه که خیلی  بهش حساسم و  دوست دارم  همه چیز طبق سلیقه خودم باشه و همه چی سر جای خودش باشه

منم اینجا  از  همه  دوستان گلم که  لینکشون   اینجا  هست خواهش میکنم  هر کدومشون که  دوست داشتن  به این بازی شرکت کنن البته اسم  نمیبرم چون دوست ندارم کسی رو وادار  به  کاری کنم

بازم از  مامان نی نی ناز  ممنوم  که  منو به بازی  دعوت  کرد

************************

 بعدا  نوشت

دیشب موقع خوابیدن  یاسمین خانومی  اومد   پیشم  و  به من گفت :مامان  من  میخوام  بیام  بغل  شما میدونی  چرا ؟

من:نه مامان  چرا؟

یاسمین :چون من  شما رو  خیلی  دوست دارم

اینقدر  ذوق  کردم  از  این  حرفش و  بغلش  کردم و  فشارش  دادم  تو  بغلم  بوسش  کردم و  گفتم  منم  تو  رو  خیلی  دوست  دارم .

دیروز  یاسمین جونی  هوس  کیک  کرده  بود  و  میگفت  برام  کیک درست  کن  .منم  زود  بلند  شدم  و  براش  درست  کردم و  کمی که  سرد  شد  بهش  دادم  با  شیر  خورد . وقتی  یاسمن  گفت  من دوست  دارم  منم  بهش  گفتم  دیدی  امروز  تا  گفتی  من  کیک  میخوام  زودی  رفتم  برات  کیک  درست  کردم  میدونی  چرا؟چون  من  خیلی  تو رو  دوست  دارم .همچین خندش  گرفت وقتی  من  اینجوری  گفتم   مثل  خودش .

یاسی  هم  دید من  خیلی  خوشم  اومده  از  این  حرفش  همش  تکرار  میکرد فکر  کنم  یک  ۱۰  باری  گفت  دوست دارم  .

عزیز  دلم  دخترم قشنگم  ناز گلم ملوسم  من و بابا جون هم تو  رو  خیلی  دوست  داریم  عشق  تو و بابا جونیت  هست  که  من  به  تنهایی   اینجا  دل بستم  و دور  از  خانواده ام   زندگی  میکنم  به  عشق  شما  دو  نفر  مگه  من  کس  دیگه ای  هم  دارم  اینجا  که  دلمو  بهش  خوش  کنم فقط  عشق  با  شما  بودنه که من  اینجا  رو  تحمل  میکنم و  خوشم  که  شما رو  دارم .وقتی  باباجون  صبح  میره سرکار و  شب  بر میگرده  دلش  خیلی  برات  تنگ  میشه  هوای  گرم  اینجا  خستش  میکنه  ولی  به خاطر من و  تو  اینهمه  زحمت  میکشه  به خاطر  اینده تو  که  دوست  داره  وقتی  بزرگ  میشی  بهترین  باشی  و   ما  بهت  افتخار  کنیم . وقتی  بابا جون  بین  روز  زنگ  میزنه  و میگه  دلم برای  یاسی تنگ شده  بده  باهاش حرف  بزنم  ومن گوشی  رو  میدم  بهت  و  بابا  جون   باهات  صحبت  میکنه میدونم  که  همه  خستگیش با  شنیدن  صدای تو رفع میشه و  همون سلام  پر  انرژی  که  از  پشت  تلفن  بهش  میگی  یه انرژی مثبت  بهش  میده که  بتونه  تا  شب  به کاراش  ادامه  بده و  شب  به  امید  دیدن  من و  تو  بیاد  خونه و باهات  بازی  کنه و  بغلت  کنه و  میدونم  که  تو هم  بابا  جون  رو  خیلی  دوست  داری و  قدر زحمتاشو  میدونی  .  شب  وقتی  بابا جون  میا  خونه  از  صدای  ماشین  میفهمی  که  بابا جون  اومده  و  تو  چقدر  خوشحالی  و  ذوق  میکنی  و  با  شادی  بالا  پایین  میپری و  میگی  بابایی  اومد  بیا  در و  باز  کن  و  میری  پشت  در  و  صدا  میزنی  بابا   بابا  و  بابا جون  چقدر  از  شنیدن  صدات  خوشحال  میشه  و  میگه  جون  بابایی  در و  باز  کن  بابا .و وقتی  من  درو  باز  میکنم  میپری  تو  بغل  بابایی  و  میگی  سلام  بابا .

همین  جا  از  همسر  عزیزم  به  خاطر  زحمتایی   که به خاطر ما  میکشه  تشکر  میکنم . عزیزم من و یاسمن  خیلی  دوست  داریم  و   قدر  تو  میدونیم  و  بهت  افتخار  میکنیم .

اینم  عکس  پدر و دختر (پارك الممزر  ۲  سال پيش)

عاشقانه هاي پدر و دختري

*******************************

اينم يه  عكس  در خواستي  از  دوقولو هاي  خاله شكوفه جون

امير و سارا دوقلوها و داداش بزرگترشون مهدي جونم

جيگراي خاله

امير جون خوشكل

اميرم

سارا جونم

سارا جونم

و در  اخر  يه  عكس  از  پسر  گل  داداشيم  كه  اسمش  علي هست  و  يك  سالشه .  ببينين  چقدر نازه .ولي  متاسفانه  من  تا  حالا  نه  امير و سارا  رو  ديدم و نه  علي  رو .فقط  مهدي  جون  وقتي  ۴  ماهش  بود  ديدم .برامون  دعا  كنين  كه  بتونيم  يك  بار  ديگه  همه  فاميل  دور  هم  جمع  شيم و  همديگر و  ببينيم . فكركنم  اخرين باري كه  همه  خانواده ام  دور  هم  جمع  شديم  ۶  سال  پيش  براي  عروسي  ما  بود .

اينم  علي جون  عشق  عمه بنفشه (داداشم هلند  زندگي  ميكنه و  الان  خانوم برادرم  با  علي  رفتن  مشهد  و  من خيلي  دوست  دارم  بتونم  زودتر  برم و  ببينمش )

علي كوچولوي نازم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 18:43  توسط بنفشه مامان یاسمین | 
سلام  سلام  صد  تا  سلام

احوال  مامان خانوم های مهربون  و  نی نی  کوچولوهای  گلشون .انشالله  همگی  خوب  باشین و  در  کنار  بچه های نازنازی تون  زندگی  خوبی  رو  سپری  کنید .

ما  هم  شکر  خدا  خوبیم  .مادر  شوهر  جان  هنوز  تشریف  دارن  و  ما  هم  خوشحالیم که  تنها  نیستیم .برادر  شوهر جان  هم  ۳   ۴  روزی  میشه  تشریف  اوردن  خونمون .

***********************

عمو  فرید  برامون  از  باغ   مشهد  کلی  گیلاس  و  گوجه سبز  اوردن  دستشون  درد نکنه .یاسمن  وقتی  گیلاس ها  رو  دید  کلی  ذوق  کرد و  گفت  به به  مامان  ببین  عمو  فرید  برام  گیلاس  اورده .از  اون  روز  کار  من  شده  گوجه سبز  خوردن و  یاسی  هم  گیلاس  خوردن .

روزی  که  عمو  جون  اومده  بود   یاسمن  همش  میگفت  مامان  چرا  عمو  فرید  اومدن  دبی ؟اومدن  مادر  جان  منو  با  خودشون  ببرن  مشهد؟

من  دوست  ندارم  مادر جان  برن  اگه مادر  جان  برن  من  تنها  میشم .حتما  خیلی  ناراحت  میشه  وقتی  مادر  جونش  برن  .

************************ 

چند  روز  پیش  داشتم   رنگها  رو  از  یاسمن  می پرسیدم  .من  انگلیسی  رو  می پرسیدم و  یاسمن  فارسی جواب  میداد .تا  اینکه  نوبت  رنگ  بنفش  شد  من  گفتم :purple چی  میشه  ؟یاسی  خانوم  با  شیطنت و  خنده  جواب  داد  مامان  بنفشه .فدای  این  وروجک  زرنگ   بشم  که  این جوری  همه  چیز و  بهم  ربط  میده .

اشکال  هندسی  و بهش  یاد  دادم  همه  رو  به  انگلیسی  یادگرفت  البته  تو  یک  روز  بهش  یاد  دادم  و  فرداش  ازش  پرسیدم  دیدیم بیشترش  یادش  مونده   ودوباره  باهاش  تکرار  کردم  الان  همه  رو  یاد  گرفته  .

اون  روز   داشت  ابمیوه  میخورد  دیدم  داره  میگه  مامان اینو ببین  شکل circle .وقتی  نگاش  کردم  دیدم  سر  ابمیوه  دستش  و  با  انگشتش  دورشو  نشون  میده و میگه  circl .

یه  روز  هم  تو  ماشین  بودم  که  دیدم  یاسمن  جفت  راهنمای  تو ماشین که  شبیه  مثلث هست  رو نشون میده و  میگه  مامان  این  شبیه triangle .جیگر  تو  دختر  زرنگ  و  برم من عزیز  دلم .

****************************

 هفته  گذشته  با  مادر جون و  یاسمن  داشتیم میرفتیم  بازار  من  در  حال  رانندگی  بودم و  یاسمن  هم  از  تو  کارسیتش  اومده  بود  بیرون  و   رو صندلی  عقب  نشسته  بود  که  یه  دفعه ای  اومد  جلو  و  فرمون  ماشین و عوض  کرد که  دیدم  ماشین  یه  صدای  بلندی  کرد و  من  زود  ترمز  گرفتم  .فقط  خدا  رحم  کرد  که   نزدیک  چراغ  قرمز  بودم  و  سرعت  ماشین  کم  بود و  نزدیک مون  ماشین  دیگه ای  نبود  و گرنه  خدا  میدونه  چه  اتفاقی  می افتاد .من  خیلی  عصبانی  شدم  و  یاسمن  رو  دعوا  کردم  مادر جونم  هم  بهش  گفتن  کار  خیلی  بدی  کردی خطرناکه  نباید  دست  میزدی .خودش  هم  که  حسابی  ترسیده  بود  رفت  یه گوشه  صندلی  کنار  در  نشست .  من  همش  میگفتم  بیا  تو  کارسیت بشین  که  خطرناکه  کنار  در  نشستی  اگه  اقا  پلیسه  ببینه  مامانی  رو  جریمه  میکنه  ولی  یاسی  به  حرفم  گوش  نمیداد  بهش  گفتم  چرا  نمیشینی  تو  کار سیت  .با  ناراحتی  بهم  گفت  من  عصبانیم . همون  لحظه  صدای  بوق  ماشین  اومد  که  گفتم  بدو که  اقا  پلیسه  اومده  داره  بوق  میزنه  که  چرا  یاسمن  اینجا  نشسته  دیدم  سریع  بلند  شد  و اومد  رو  صندلی  خودش  نشست  بعد  گفت  نخیر  اقا  پلیسه  نیست  ماشینای  عقبین  برای  تو  بوق  میزنن که   بری

بعدش  با هر  دو  تا مون  قهر  بود  و  اصلا  حرف  نمیزد دیگه  اینقدر  من و مادر جونش  باهاش  حرف  زدیم و  خندیدیم  که  بلاخره  با  ما اشتی  کرد

************************

یاسمن  گلی  من  دو  روزه  تب  داره  و  اصلا  سر  حال  نیست .عماد جون  چند  روز  پیش  به  خاطر  تب  شدید  و  سرماخوردگی  دو  شب  تو  بیمارستان  بستری  بود  .پریروز  ما  رفتیم  بیمارستان  دیدن  عماد که  یاسمن  همش  غصه  میخورد  که  چرا  عماد  بیمارستانه  و  بریم  که من  ببینمش .ما  که  رفتیم  یاسمن  کمی  با  عماد  بازی  کرد  و  اومدیم  خونه  که  شب  دیدم  یاسمن  تب  کرده برعکس منم  استامینوفن  نداشتم  که  بهش  بدم و همش  پاشویه  کردم و  صورتشو  شستم تا  تبش  بیاد  پایین .خلاصه  تا  صبح من و بابا جون  بیدار  بودیم  و  مواظب  که  خدای نکرده  تبش  بالا  نره .دیروز  هم  از  صبح  خیلی  کسل  بود  و همش  دراز میکشید  دیگه  دیدم  بهتر  نشده  دیروز  بردمش  دکتر  که  معلوم  شد  تبش  ۳۸  درجه  است و  دکتر  براش  شربت  نوشت  و  از  موقعی  که   شربت  رو  بهش  دادم  شکر  خدا  بهتره  و  دیشب  هم  تب  نکرد .امروز  هم  یک  کم  غذا  خورد  که  معلومه  اثار  بهبودی  داره نمایان میشه .خدا  رو  شکر  که دخترم  زود  خوب  شد و  ما  رو  از  نگرانی در  اورد

الان  هم  ۳  تایی  رفتیم   پیاده  روی  هوا هم  خیلی  خوب و  عالی  بود خیلی  وقت  بود  که  نرفته  بودم  پیاده  روی  که  امروز  رفتیم  و خوش  گذشت  .

************************

راستی  موهای  یاسمن  خانومی  رو  کوتاه کردیم  البته  کوتاه که  نه  مرتب  .چون  اصلا  یاسمن خانومی  دوست  نداشت  موهاش  کوتاه  بشه .

چند  روز  پیش  رفته  بودیم  خونه  نازنین  جون  که  مهری جون  مامان  نازنین  گفتن  بیاین  موهای  یاسمن  رو  کمی  مرتب  کنم .منم  گفتم باشه  اخه  موهاش  خیلی  نامنظم  شده  بود  و  کمی مرتب  کردن  براش خوب  بود .مامان  نازنین  یاسمن رو  راضی  کردن  که  کمی  از  موهاش رو  مرتب  کنن  و  دخمل  گل  من  یه  خانوم  خوب  نشست  رو  صندلی  و  اجازه  داد که  موهاش  مرتب  بشه .

دست  مهری  جون  درد  نکنه  خیلی  موهای  یاسمن  خوب  شده

 ***********************************

عشق  خوشكل  من

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:42  توسط بنفشه مامان یاسمین | 
                                                   

سلام  

    خوبین

         خوشین

                  سلامتین

                          خدا رو شکر 

ما هم  شکر  خدا  خوبیم و  با  دخمل گلمون روزگار و  سپری میکنیم البته  همراه با  مادر شوهر جان .

خواهر شوهر جان  یک  ۱۰ روزی  میشه  که  به  سلامتی  رفتن  سر خونه  زندگی شون

*************************

خرگوش کوچولوی  من   از  روزی  که  بهش  گفتم  دیگه  استخر  رفتن  ممنوع  گوش  شیطون کر  حسابی  حرف  گوش  کرده و   کمتر  میره  هر  دو  سه  روز  یک  بار   .البته  اینقدر  که  بهش  گفتم  نرو که  سیاه  میشی   خودشم  همش  میاد میگه  مامان  من  امروز  نمیرم  استخر  سیاه  میشم .        یه  روز هم  که  رفته  بودیم  بیرون یاسمن تو  خیابون  یه  دختر  بچه  هندی  رو  دید  بعد  وایستاد   خوب  نگاش  کرد   بعد  به  من  میگه  مامان  ببین  این  دختره  از  بس  رفته  تو  استخر  سیاه  شده  طفلی  دختره  از  اون  دختر  هندی های  سبزه  بود .اینقدر  خندم  گرفته  بود  از  حرف   یاسمن .

*************************

عسلکم  چند  وقتی  بود  که  همش  با  ناخن  هاش  بازی  میکرد  .یا  ناخن هاشو  با  دندوناش  میجوید  یا  با  دست  دیگش  میکند که  این  کارش  من و  باباجون  رو  خیلی  ناراحت  میکرد  طوری  که  واقعا  هر  دومون  از  این کارش  عذاب  میکشیدیم .هر  چی  هم  بهش   میگفتم  این  کار  خوبی  نیست  خدای  نکرده  مریض  میشی  دستات  کثیفه نباید  بکنی  تو  دهنت.تو  باید  بزاری  ناخنهات  بلند  بشه خوشکل  بشه  تا  برات  لاک  بزنم ولی  اصلا  گوش  نمیداد .کم کم  متوجه  شدم  که  این کار  یاسمن  به  خاطر  چیه .اون  موقع  ما   مهمون  داشتیم  و   وجود  یوسف  کوچولو  که  توجه  همه  رو  به  خودش  مشغول  کرده  بود  یاسی  رو  رنج  میداد .در  حالی  که  من  خیلی  سعی  میکردم  که  جلوی  یاسمن  یوسف و  بغل  نکنم   یا  بهش  توجه  نکنم  و  بر  عکس  یاسمن  رو   بیشتر  بغل  کنم و  نوازشش  بدم ولی  همین  موضوع  بود  که  یاسمن  یک  مقدار  عصبی شده  بود  .به  طوری که  همش  کارای  یوسف  رو  تقلید  میکرد  و  کاری  میکرد  که  بیشتر  مورد  توجه  باشه .اینجا  بود  که  من  به   حساسیت  دخترم  پی  بردم .وای   خدایا  من  اگه  یه  موقع   یه   بچه دیگه  بیارم  چیکار  کنم؟

  هیچی  دیگه  این جوری  شد  که فهمیدم  که  رفتار  یاسمن  به چه  دلیله .از  وقتی  هم که  مهمونامون  رفتن  کم کم  اخلاق  یاسمن  جون  مثل  اول  شد  و  دوباره  شد  همون  یاسمن  خانوم خوش اخلاق  حرف گوش کن .حالا  دیگه  ناخن هاشو  نمیخوره  و  ناخن هاش  بلند  شده .

چند  روز  پیش  هم  رفتم  براش  جایزه   خریدم  که تشویق   بشه  و  دیگه  اینکار و نکنه  که  خدا رو  شکر  از  اون  روز  به  بعد  دیگه  ناخن هاشو  نخورده .بعضی  وقتا  هم  که  گوشه  ناخنش  ریش  میشه  یا  میشکنه  میاد  پیش  من  و  میگه  ناخنم   شیکسته  بیا  با  ناخنگیر  بگیر .

اينم  جايزه عسلكم  چقدر  ذوق  كرد  وقتي  جايزه شو  ديد

جايزه هاي  ياسمين خوشكل

اينم  جايزه  عسلكم 

************************

 تازگي ها   عاشق  بستني هاي  باسكن روبنز  شده  هر  جا  اين  مغازه رو  ببينه  بايد  يه  بستني بخوره  هر  دفعه  هم   يه  طعمشو  انتخاب  ميكنه .اون  دفعه  بستني  شكلاتي با  قهوه  رو گرفته  بود  كه  كمي  تلخ  هم  بود  جالب  بود  كه  همشو خورد .

هر  وقت  هم  چيزي كه  دوست داره  ميخوره مثلا  اگه  بستني بخوره  بعدش  مياد  به  من  ميگه  :مامان  من  خيلي  بستني  دوست  دارم خيلي  خوشمزه  بود .

چند  روز  پيش  من  يه  جفت  كفش  خريدم  ولي  ياسمن  اونارو  نديده  بود .فرداش  كه  ميخواستيم  بريم  بيرون  من  ميخواستم  كفشامو  بپوشم  ديدم  ياسمن  اومده  ميگه  مامان  چه  كفشاي  قشنگي  داري  از  كجا  خريدي  ؟چند  خريدي ؟خيلي  قشنگه .

يا  بعضي  وقتا  كه  ميخوايم  لباس  بخريم  همون  طور  كه  لباسارو  نگاه  ميكنم  ياسمن  هم  مياد و  يكي يكي  لباس ها  رو  به  من  نشون  ميده  و  ميگه  مامان  اين  خوبه؟.مامان  لباس  چه  رنگي  ميخواي  بخري ؟.بعد  از  هر  كدوم  كه  خوشش  بياد  مياره  و  نشونم  ميده وميگه  ببين  اين  قشنگه

واي  كه چه لذتي  داره  كه  بچه  ادم  اينجوري  اظهار  نظر  ميكنه ونظر  ميده .

اينم  عشق كوچولوي  من  كه  روز به  روز  داره  بزرگتر و عاقلتر  ميشه و  من  به خودم  ميبالم  كه  اين  فرشته كوچولو  دختر  منه و خدا رو  هزار  مرتبه  شكر  ميكنم كه  منو  لايق  مادر  شدن  دونست و اين  فرشته مهربون  رو  من داد .عاشقانه  دوست  دارم  عزيز  دلم كه  اينقدر  عاشق عكس  گرفتني

جلوي حياط خونمون

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 18:57  توسط بنفشه مامان یاسمین | 
                                                   

                سال  ۱۳۸۷  بر  همگی  مبارک 

                                        

سلامی  بهاری  خدمت  همه  دوستای  خوبم .

سال  نو  همه   شما  عزیزان  مبارک .امیدوارم   سال جدید سال   خوب  و   پر باری   برای  همه  شما  باشد .همه   پدر و  مادر ها  همراه  نی نی هاشون   سالم و  سلامت  باشن .

خداوند   تمام   ارزومندان   را    به  ارزوی  دلشون  برسونه .

همه  مریض  ها  رو  شفا   بده .مخصوصا  کوچولوهای  مریض  رو  که  امیدوارم  هیچ  وقت  هیچ  بچه ای   مریض  نشه.

خداوند   به  همه  اونایی   که  ارزوی  بچه دار  شدن  دارن  بچه ای  سالم  و  صالح  هدیه  بده .

دختر  گل  من  هم  سالم  باشه  و  در  کنار  من و  بابا  جونش   زندگی  خوبی  داشته  باشه  و  من و  بابا  جون  بتونیم  پدر و  مادر  خوبی  براش  باشیم  .

**************************

این  چند وقت  خیلی   مشغول  مهمون داری  هستم  و  کمتر  وقت  میکنم  بیام  و  به  دوستام  سر  بزنم  .ولی  بعضی  روزها  تا  کمی   بی کار  میشیم  میام  و  بهتون  سر  میزنم  .ولی  وقت  نکردم  براتون  کامنت  بزارم .خلاصه  شرمنده  اگه   دیر   اومدم  و   عید  رو  دیر  بهتون  تبریک  گفتم.

۱۰  روز   قبل  از  عید  فرشته  جون  دختر  دایی  بابا  جون  با  همسرش  و  پسر  کوچولوشون  محمد  یوسف که  یک  سالشه  اومدن  خونمون  .یک  هفته  قبل  از  عید  هم  عمه  مریم  جون  با  همسرش  اومدن  دبی  خونه  ما و  ما  مهمون   دار  شدیم .یاسمن  خانومی  هم  خیلی  خوشحال  بود و  حسابی  بهش  میگذشت  و  با  یوسف  بازی  میکرد.

روز  عید  هم  صبح  زود  از  خواب  بیدار   شدم  و  سفره  هفت  سین  رو  درست  کردم و   روی  میز  چیدم  مهمونا  هم  یکی  یکی  بیدار  شدن .مردها  رفتم  استخر  تا  اخرین  شنای  سال  ۸۶  رو  هم  بکنن  و  ما خانوم ها  هم  رفتیم  تا  لباسهامون  عوض  کنیم  و  همه  با  هم  دور  سفره  هفت  سین  بشینیم  و  دعای  سال  تحویل  رو  بخونیم  و  فیلم  بگیریم .  منم  یاسمن  رو  بیدار  کردم  و  لباسهای  عید شو  تنش  کردم  .وتا  ما  خانوما  اومدیم  پایین  و  مردا  اومدن  دیدیم  سال  تحویل  شده  و  ما  حسابی  کنف  شدیم  .ولی  چون  عقده ای  نشیم  همه  با  هم  نشستیم   و  دعای  سال  تحویل  رو  خوندیم  و  فیلم  گرفتیم  .و  عید  رو  به  هم  تبریک  گفتیم وبعد  هم  صبحانه  خوردیم  و  رفتیم  چند  جا  عید  دیدنی  خونه  دوستان  و  شب  هم  دوستامون  اومدن  خونمون  عیدی   .

روز   ۶   فروردین  هم   تو  پارک  الممزر   برنامه  اقای  شب خیز  بود  که  ما  هم  رفتیم  و  خیلی  خوش  گذشت وجمعیت  خیلی  زیادی  حدود  ۳۰  هزار  نفر ایرانی   اومده  بودن   که  خیلی  شلوغ  بود ولی  خیلی  خوش  گذشت .

سیزده  بدر  هم  پارک  زعبیل   برنامه  بود  که  لیلا  فروهر  و  عارف و  شهرام  شب پره    و بلک  کتز  اومده  بودن  و  برنامه  داشتن .اونجا  هم  خیلی  شلوغ  بود  و  خوش  گذشت  ولی  ۶  فروردین  خیلی  بهتر  بود .

روز  سیزده  یاسمن  تو  پارک  گم  شد  که  ما  خیلی  نگران  شدیم .من  همش  گریه  میکردم  و  میگفتم  دخترمو  از  کجا  پیدا  کنم  اخه  خیلی  شلوغ  بود  هوا  هم  تاریک  شده  بود  و  من  نمی دونستم  باید  چیکار  کنم  .یک  ۱۰   ۱۵  دقیقه ای  دنبالش  گشتم  .بلاخره  هم  از  جای  استیج  خواننده ها  پیداش  کردم  .یه  خانومه  ای  اونو   پیدا  کرده  بود  و  برده  بود  اونجا  تا  با  بلند  گو  اعلام  کنن  که  این  دختر  بچه  گم  شده  که  همون  موقع  منم  که  رفته  بودم  که  بگم  با  بلند  گو   بگن  که  یک  دختر  بچه  گم  شده  دیدم  یاسمن  بغل  یه  خانومه  هست  که  صداش  کردم  و گفتم  این  بچه  منه .خلاصه   اینقدر  خوشحال  شدم  که  خدا  میدونه  همون جا  یاسمن  رو  بغل  کردم  و  رو  سبزه  ها  نشستم  و  همش  یاسمن  رو  میبوسیدم  و  گریه  میکردم .دخترک  منم  که اصلا   عین  خیالش  نبود  که  گم  شده  بوده  تازه  به من  میگه   مامان  چرا  گریه  میکنی ؟اینم  ماجرای   سیزده  بدر  و  گم  شدن   یاسی خانومی  .واقعا   که   سیزده   نحسه

************************

مادر   شوهرم هم  بلاخره  کاراشون  درست  شد  و  هفته  قبل  اومدن  خونمون   دبی  دبی.یاسی  جون  هم  که  پارتیش  کلفت  شده  و  خوش  به  حالشه .

فرشته  جون  هم  تا  دیشب  خونه  ما  بودن  و دیشب  بعد  از  یک  ماه  رفتن .یاسمن  از  صبح  که  پا  شده   همش  میگه  فرشته  جون و  یوسف  کجا  رفتن  چرا  رفتن؟

************************

یاسمن  خانومی  منو  اگه  ببینین  نمیشناسین .دیگه  از  اون  دختر  سفید  پوست  خارجی  خبری  نیست  به  جاش  یه  دختر  برونزه   سبزه  اومده  خونمون .صبح  که  میشه  تا  یاسمن  از  خواب  بیدار  میشه  میگه  عمه  مریم  بریم  استخر   به  منم  نمیگه  چون   میدونه  من  نمیبرمش .دیگه  هر  روز  کارش  شده  استخر  رفتن  .دستو  پاش   حسابی  سوخته  تو  افتاب     دیگه  از  امروز  بهش  گفتم  دیگه  اجازه  نداری  بری  استخر  .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 19:44  توسط بنفشه مامان یاسمین | 
                                               

سلام 

خسته  نباشین  مامان های  مهربون .حتما  همه تون مثل  ما  خونه  تکونی  رو  شروع  کردین  و  حسابی  مشغول  تمیز  کردن  خونه هاتون  هستین . منم  یک  هفته ای  می شه  که  چسبیدم  و  به  خونه  و  همش  در  حال  تمیز  کردن .همیشه  هم  از  بالا  شروع  میکنم  اول  اتاق  مهمون  که  کمتر  رفت و  امد  اونجا  هست  و  تمیز  می مونه  بعد  کمدای  بالا  و  اتاق  خودمون   اتاق  یاسمن  حموم  توالت  و  راهرو  بعد  پایین   رو  شروع  میکنم  .تا  امروز  بالا  همش  تمیز  شده از  امروز  انشالله  تو  اشپزخونه  رو  تمیز  می کنم.

من  باید  یک  کم  زودتر  هم  کارامو  بکنم  چون  برای  عید  مهمون  داریم .هفته  دیگه  مهمونامون  میان.عمه  مریم جون  با  همسرش  دارن  میان  پیش  ما  .ما  هم حسابی  خوشحالیم مخصوصا  یاسمن  خانومی  که  عمه  مریمشو  خیلی  دوست  داره .البته  مادر و پدر  همسری  هم  می خواستن  بیان  ولی  وبزاشون  جور  نشد و  هنوز  معلوم  نیست  بیان  یا  نه.خدا  کنه  ویزای  اونا  هم  درست  بشه  که  بیان  پیش  ما .من  خانواده  همسرمو  خیلی  دوست  دارم  مثل  خانواده   خودم  برام  عزیزن  مخصوصا  پدر  همسرم  که  من و  خیلی  خیلی  دوست  داره  و  منم  دوستشون  دارم  و  از  خدا  می خوام  سایشون  همیشه  رو سر  ما  باشه .هفته  ای  یکی  دو  بار  زنگ  میزنن  بهم  و  احوالمو  میپرسن .همیشه  هم  میگن  تو  پدر و مادرت  از  تو  دورن  ما  باید  خیلی  هوا تو  داشته  باشیم  که  دوری  اونا  اذیتت  نکنه .منم  از  همین  جا  ازشون  تشکر  میکنم  که  واقعا  مثل  پدر و  مادر  خودم  برام  زحمت  میکشن  و  دوستم  دارن .

به  عید  هم  دیگه  چیزی  نمونده  و  من  خیلی  خوشحالم .چون  من  عید   رو  خیلی  دوست  دارم  هر  چند  اینجا  ما  تنهاییم  و  مثل  عید های  ایران  نیست  که  همش  عید  دیدنی  بریم  ولی  بازم  من  دوست  دارم  تمام  مراسم  عید  رو  انجام  بدم  .از  تمیز  کردن  خونه  تا  سبزه  انداختن  و  سفره  هفت  سین  و  هفت  میوه و... .همه   رو   دوست   دارم   انجام   بدم . من  همیشه  عاشق  فصل  بهارم مخصوصا  فروردین نمیدونم چرا  شاید  چون  تو  فروردین  به  دنیا  اومدم (۱۴ فروردین  تولدمه)   .عاشق  درختای  پر  شکوفه      هستم   که  تو  فروردین  پر   از  شکوفه  میشن  و  من  عاشق  این  منظره  هستم  .ولی  افسوس  که  چند  ساله  که  از    دیدن  درختای  پر  از  شکوفه  محرومم .اینجا  نه  مثل  ایران  بوی  عید  میاد  نه  درختا  پر  گل  میشه  و  نه  تعطیلی  در  کاره .ولی  بازم  ما  دلمونو  خوش  میکنیم  و  به  یاد  اون  سالهایی  که  ایران  بودیم  و  در  کنار  خانواده مون عید  رو  جشن  میگرفتیم  و بعد  از  تحویل  سال  میرفتیم  عیدی اینجا  هم  عید  رو  جشن میگیریم  و  خوشحالیم  که  امسال  عمه  مریم  میاد  پیش مون  و  تنها  نیستیم .خدایا  شکرت  انشالله  که  امسال  هم  سالی  پر  از  سلامتی  و  خوشی  برای  همه  عزیزان مون باشه .

شماها   سبزه  میندازین  یا  نه؟من  هر  سال   سبزه  میندازم  امسال  هم  انداختم  خداکنه  خوب  بشه .

عمه  مریم  روز  جمعه  میاد  دبی  دبی

************************

برای  اتاق  یاسمن  جون  هم  کاغذ  دیواری  و  پرده  انتخاب  کردیم  و  قراره  همین  هفته  کاغذ    دیواری  رو  بیارن  و  بچسبونن .تخت و  میز  تحریر  هم  دیدیم  و  پسند   کردیم .منتظریم  که  اول  کاغذ  دیواری  رو  بیاره  بعد  تخت  رو  بخریم .خدا  کنه  تا  قبل  از  عید  تموم  بشه  کارش .  هر  وقت  اتاقش  درست  شد  حتما  عکسشو  میزارم .

************************

دیروز  یاسمن  اومده  پیش  من  و  میگه :مامان  لی لی (عروسکش)  الان  کوچیکه  باید  غذاشو  خوب  بورو  تا   اشلالا  (انشالله) بزرگ  بشه   بره  مدرسه.

به  بازی  قایم باشک  میگه :قایق باشنک

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:57  توسط بنفشه مامان یاسمین | 
سلام  به  دوستاي  خوبم

سلام  به  دخمل   خوشكل نازنازي  خودم  كه  عاشقشم  و   ديوانه  وار  دوستش  دارم.

يك  ساعت  اومدم  نوشتم  ولي  اشتباهي  بكسپيس  رو  زدم  همش  پاك  شد.

***************************

عمو جون  ياسمن  يك  هفته  پيش  برگشتن  مشهد  البته  قبلش  اسكوتر ي  كه  قولشو  به  ياسمن  داده    بودن  رو  براش  خريدن كه  ياسمن  خيلي  خوشحال   شد  همش  ميگه  اخ  جون  من  اسكوتر  دارم.روزي  هم  كه  عمو  جون  مي خواستن  برن  مشهد  ياسمن  همش  ميگفت  عمو  جون  شما  نريد  مشهد  من  دلم  براتون  تنگ  ميشه.تو  فرودگاه  هم  همش  ميگفت  منم  مي خوام  با  عمو  فريد  برم  مشهد.يك  عروسك  تو مشهد  داره  كه  تو  تاب  نشسته  و  تاب  مي خوره  و  شعر  مي خونه  ياسمن   همش  مي گفت من  مي خوام  برم  مشهد  عروسكمو   بيارم .هر  چي  بهش  مي گفتم  اگه  تو  بري  ما  تنها  ميشيم  لي لي  تنها  مي مونه  دلمون  برات  تنگ ميشه  قبول  نمي كرد  از  اخر  هم  بهش گفتم  باشه  پس  تو  بورو  مشهد  ما  ميريم  خونه و  باهاش  باي باي  كردم  و  راه  افتادم كه  ديدم  داره  مياد  دنبالم  و  بهم  گفت    پس  به  عمو  جان  بگين  عروسكمو   برام  بفرستن.

اينم   اسكوتر  ياسمن   خانوم.بين  اون  همه  اسكوتر  ياسمن  اينو  انتخاب  كرده  بود  و همش  ميگفت   من  اينو  مي خوام  هر  چي  بهش  گفتم  يه  بهترشو   برداره  قبول  نكرد  و  مي گفت  اونا  مال  پسراست .اين  روش  باربي  داره  مال  دختراست .من  كه  دخترم  پسر  نيستم  كه  از  اونا  بخرم از  اخر  هم  همين  به  قول  خودش  دخترونشو  براش  عمو  جونش  خريدن

*******************************

فرشته جون(دختر  دايي  بابا  جون)با  پسرش  يوسف  كه  يك  سالشه  اومدن  دبي .ياسمن  يوسف  رو  خيلي  دوست  داره  و  از  وقتي  بهش  گفتم يوسف  مي خواد  بياد  دبي خيلي  خوشحال  بود .    روز  جمعه  هم  همه  با  هم  رفتيم   پارك  و  عماد و  ياسمن و  يوسف  حسابي  با  هم  بازي  كردن جاي  نازنين  جون  خالي  بود .اون  روز  دوربين  يادمون  رفته  بود  ببريم  و  نتونستم  ازشون  عكس  بگيرم.

روز  شنبه  هم  رفتيم  خونه  فرشته  جون  و  ياسمن  و  يوسف  با  هم  بازي  كردن .يوسف  به  مو  خيلي  علاقه  داره  و  هر  كس  جلوش  باشه  موهاشو ميگره  و ميكشه.دخترك  منم  از  اين  جريان  بي نصيب  نبود و  تا  يوسف  ياسمن  رو ميديد   موهاشو  ميكشيد ولي  ياسمن چون  يوسف و خيلي  دوست  داره  هيچي  بهش  نمي گفت .اگه  يه  بچه   ديگه اي  اين  كارو  ميكرد  گريه  و  جيغ و  داد  ياسمن  بلند  بود .بعد از  ظهر  هم  با  هم  رفتيم  بيرون .يوسف  از  تو كالسكش  بلند  شده  بود  و من  مي خواستم  بگيرمش كه  نيوفته ياسمن  به من  گفت  مامان  يوسف و  بغل  نكن  موهاتو  ميكشه  دردت  مياد  ها.من  بهش  گفتم  من  اگه  نگيرمش  ميوفته  گناه  داره  من  روسري  دارم  نمي تونه  موهامو  بكشه

***************************

يكي  از  دوستاي  بابا جون  با  خانومش  اومدن  اينجا  و ما  چند  روز  پيش    با اونا  رفتيم  بيرون .ياسمن  برج  عرب رو  خيلي  دوست  داره  و هر  جا  ببينه  نشون  ميده  وميگه  ببين  برج  عرب .

اون  روز  هم   رفتيم  هتل  شيكاگوويچ  كه  خيلي  نزديك  برج  عرب  هست  .ياسمن  همش  ميگفت  نريم  تو  برج  عرب  من  دوست  ندارم  برم  توشنمي دونم  چرا  هر چيزي  رو  دوست  داره   از  دور  ببينه .

اينم  يه  عكس  از  اون  روز  .

دختر  خوشكل  من

**************************

ياسمن  جون من  سوره  حمد  رو  ياد  گرفته .سوره  اخلاص  رو  قبلا  ياد  داشت  الان  هم  سوره  حمد  رو  ياد  گرفته من  بهش  قول  دادم  هر  چي  خواست  براش  بخرم  الان  سفارش  وسايل  دكتري  كه  گوشي  و  امپول  داشته  باشه  رو  داده  .با  گيتار .حالا  يا  وسايل  دكتري  رو  براش  مي خرم يا  گيتار.وقتي  مي خونه  كيف  ميكنيم  من و  بابا  جونش .خيلي  قشنگ  مي خونه.الهي من  فداي  اين  دختر  زرنگم  بشم.بابا  جون  هم  قول  داده  براش  تخت  بخره .تخت  ياسمن  داره  براش  كوچيك  ميشه  و  الان  قراره  براش  تخت بخريم .از  روزي  كه  اومديم  اين خونمون  هنوز  اتاقش و  درست  نكردم .قراره  كاغذ  ديواري   و  پرده و  تخت   براش  تا  قبل  از  عيد  بخريم  .تا  عيد  هم چيزي  نمونده .خدا  كنه  بتونم  تا  قبل  از  عيد  اتاقشو   درست  كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 13:51  توسط بنفشه مامان یاسمین | 
سلام

ما   بعد  از  یه  وقفه  طولانی  اومدیم  تا  شیطونیهای  چند  روز  یاسمین  جونو  بنویسیم .نمی دونم  این  چند  وقت  چی  شده  بود  منو  که  اصلا  حال  نوشتن  رو  نداشتم  .البته  وقتشم  نداشتم  چون  این  چند  روز  یا  بیرون  بودیم  یا  مهمون  داشتم .به  هر  حال  ما  خوبیم  یاسمن جون  هم  خدا رو  شکر  خوبه .ولی  من  هر  روز میومدم  و  به  وبلاگهای  شما  سر  میزدم  .

********************

روز  ۵  شنبه  هفته  قبل  عمو فرید  یاسمن  اومدن  دبی  پیش  ما  و  ما  مهمون دار  شدیم  البته  تنها   اومدن .روز  ۵  شنبه  من  خونه  یکی  از  دوستام  دعوت  بودم  .صبح  که  بابا  جون   میخواست  بره  سر  کار  به  من   گفت  اگه  تو  می خوای  بری مهمونی  ما  ظهر  نیایم  خونه  و  تو بورو  که  دیر  نشه  منم  از  خدا  خواستم  چون  اگه  می خواستن  بیاین  خونه  تا  بخوان  نهار  بخورن و  از  خونه  بیایم  بیرون  دیر  میشد .من و  یاسمن  با  یکی  از  دوستام  که  نزدیک  خونه  ما  هستن  رفتیم  مهمونی  و  اینجوری  شد  که  روز  اول  مهمون مون  بیرون  نهار  خورد و  یاسمن  هم  عموشو  تا  شب  ندید .  شب  با  خاله  نظیره  رفتیم  بازار  و  قرار  شد  بابا  جون  و  عمو  فرید  هم  بیان  اونجا وقتی  یاسمن  عموشو  تو  بازار  از  دور  دید  شوکه  شده  بود  چنان  ذوقی  کرده  بود  که  خدا  میدونه   و  پرید  بغل  عمو جون  و  درست  قبل  از  اینکه  عمو جونو  ببینه  یه   اسکوتر  پسند  کرده  بود  دست  عمو  جونو  کشید  و  برد  جلوی  مغازه  اسباب بازی  فروشی  و  گفت  من  این  اسکوتر رو  می خوام  برام  بخرین . ولی  من  نذاشتم  چون  جنسش  پلاستیکی  بود  و  من  به  یاسمن  گفتم  باشه  تا  یک  بهترشو  پیدا  کنیم  که  دختر گل  من   به  حرفم گوش  داد .ولی  تا  الان  هم  اسکوتر  نخریدیم  هر  شب  که  عمو جون  میاد  خونه  یاسمن  میگه  عمو  پس  چرا  نخریدین  اسکوتر  حالا  قراره  فردا  با  عمو  جون  بریم  بازار  تا  برای  یاسمن  یه  اسکوتر  بخرن

اینم  عکس  یاسمن  با  عمو  فریدياسمن و  عمو جون

******************************

جشن  فستيوال  دبي  هم  چند  روزه  شروع  شده  .

نزديك  محل  كار  بابا   كنار اب   وسايل  بازي   و  محل  اجراي  برنامه  هاي  مخصوص  فستيوال  رو  درست  كردن .من و  ياسمن  هم  روز  يك شنبه  رفتيم  .هوا  خيلي  سرد  بود خوب  بود  من كالسكه  ياسي  رو  برده  بودم و  همچنين  پتو  و  لباس  گرم  .ياسي  كه  جاش  گرم  بود  ولي  من  خيلي  يخ  كرده  بودم  ديگه  داشت  دستام  بي حس  ميشد  .بابا  جون  هم  دير  اومد  دنبالمون و ما  ۳  ساعت  اونجا  مونديم  ولي  برنامه هاشون  بد  نبود  و  سرمون  گرم  برنامه  بود .برنامه هاي  مخصوصي  داشتن  و   از  كشوراي  مختلف ميومدن  و  برنامه  اجرا  ميكردن .شعبده بازي  دلقك   اواز  خواني  رخص و  برنامه هاي  ديگه  كه  خيلي  جالب  بود .۲  ۳  نفر  هم  كه  چوباي  بلندي  به  پاهاشون  بسته  بودن  و قدشون  بلند  شده  بود  اونجا  راه  ميرفتن  و  مردم  باهاشون  عكس  مي گرفتن .ياسي  از  همه  خوشش  اومده  بود  به  جز  دلقك  كه  دوستش  نداشت  و  همش  صورتشو  ميكرد  اونور  تا   اونو  نبينه و  همش  از  من  ميپرسيد  مامان  دلقك  رفت؟

اينم  عكس  همون جاست  كه  اينا  داشتن  ساز  ميزدن

مشغول  زدن  ساز

 

اين  خانوم و  اقا  هم  به  پاهاشون   چوب  بسته  بودن  و  اونجا  قدم  ميزدن  جالب  بود  اقاهه   با  اون  چوبا  همون طور  كه  راه  ميرفت  دور  خودش  تند تند  مي چرخيد

 ديروز  هم  بعد  از  چند  هفته  كه  هوا  سرد  كمي  افتاب  شده  بود  و  ما  با  عماد شون  رفتيم  پارك ولي  خيلي  هوا  سرد  بود  ساعت  ۳  رفتيم  ساعت  ۵   كه  ديگه  خيلي  باد  بود  و  سردمون  شده  بود  تصميم  گرفتيم  بريم  قريه العالميه  اونجا   رو  هم  به  خاطر  فستيوال  درست  كردن  كه  سالي  يك  ماه  جشن  دارن  و  اونجا  بازه  ولي  تقريبا  بيرون  از  شهره .اونجا  هم شهر  بازي  داره  و  غرفه هاي  بزرگي  كه  هر  كدوم  مال  يك  كشور  هست  كه  توش  صنايع  دستي  و  خوراكيهاي  مخصوص  اون  كشور   و لباساي  سنتي هست  كه   مي فروشن .ديروز  از  پارك  كه  ساعت  ۵:۳۰   اومديم  بيرون  به  طرف  قريه العالميه  و  از  اونجا  كه  روز  جمعه  بود  و  همه  مي خواستن  برن  اونجا  گير  كرديم  به  ترافيك  اونم  چه  ترافيكي راهي  كه  هميشه  نيم ساعت  ۴۵  دقيقه  ميريم  رو  ما  ۴  ساعت  طول  كشيد  تا  رسيديم  خيلي  شلوغ  بود  تازه  ما  نصف  بيشتر  راه  رو  از  خط  زرد  كه  مخصوص  پليس  هست  رفتيم  خلاصه   ساعت  ۹  رسيديم  با  يك  عالم  خستگي  .اونجا  هم  فقط  ۲  ساعت  بوديم  و  فقط  از  غرفه   چين  ايران  افغانستان و  اسيا  ديدن  كرديم  و  دوباره  برگشتيم  خونه .و   بيشتر  غرفه هاي  كشوراي  ديگه رو  نديدم

*******************************

 اين  هفته   دارم  سعي ميكنم  نوشتن   حروف  انگليسي  رو  به  ياسمين  ياد  بدم  تا  حالا  نوشتن  A     C   H   رو  یاد  گرفته .

علاقش  به  نقاشی  کشیدن  بیشتر  شده  و  این  روزا  خیلی  در  حال  کشیدن  نقاشیه البته  هنوز  چیز  واضحی  نمی تونه  بکشه  .

بازی  با  خمیر  بازی   رو  هم خیلی  دوست  داره  .

کلمه هایی  رو  هم  که  اشتباه  میگه  اینا  هستن:مواظب=مظابت        فرهاد =فهراد    تابلو=تالبو

این  عکس  هم  مال  دیروزه  که  داشتیم  میرفتیم  پارک تو  حیاط   ازش  گرفتم

عشق  مني  خوشكل

*************************

ميوه هاي  مورد  علاقه  ياسمين  جون

سيب  درسته  با  پوست  رو  خيلي  دوست  داره .ما  هم  سعي  ميكنيم   بيشتر  سيب  ايراني  بخريم  همون  سيب زرداي  ايران  كه  پوستش  نازك  باشه  كه  ياسمن  راحت  بخوره .

ليمو شيرين  نارنگي   ليچو   انگور  پرتقال  خيار   رو  خيلي  دوست  داره  تقريبا  بيشتر  ميوه ها رو   دوست  داره  و كمتر ميوه اي  هست  كه  دوست  نداشته  باشه  يكي  از  ميوه هايي  كه  دوست  نداره  خرمالو  هست .هر  روز  يه  بشقاب  پر   ميوه  براش  درست  ميكنم  و   همه رو  مي خوره .هميشه  هم  اول  ليچو   بعد  ليمو شيرين  و  بعد  بقيه  رو  مي خوره .

ميوه هاي مورد  علاقه  ياسمين

مشغول  خوردن

*****************************

ور  رفتن  و  شونه  كردن  موهاي  ياسمن  هم  همچنان  ادامه  داره  و  هر  وقت  ميرم  بالا  سريع  ميره  رو  صندلي  جلوي  ميز اينه  من  و  همش  موهاشو  شونه  ميزنه  و گل سر  ميزنه  بعد  مياد  ميگه  ببين  چه  خوشكل  شدم

كوچولوي  ناز  من

 كوچولوي  ناز  من

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:28  توسط بنفشه مامان یاسمین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسرم 6 شهریور 81 با هم ازدواج کردیم و ساکن دبی شدیم 2 سال بعد دخترمون بدنیا اومد من اینجا از یاسمین جون می نویسم

پیوندهای روزانه
وبلاگ جدید دایی سعید
دایی سعید جون
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
احسان جون و مامان مرضيه
اراد جون و مامان مهربونش
ارتا جون و مامانش
ارش جون و مامان ارزو
ايليا جون و مامان رويا
يونا جون و مامان ليلي
ايليا جون و مامان سميه
ماني جون و مامان فرناز
مارتيا جون و مامانش
نازنين جون و مامانش
مانا و مانيا دوقولوها
ايليا جون و مامان هديه
كوشا جون و مامانش
سميرا جون و كفشدوزك
يزدان جون ناز و مامان بابا
اشيانه سبز ما
ارين جون و مامان مريم
هليا جون و مامان
فاطمه جون و مامان مريم
ني ني عسلي ما
ني ني ناز و ناز بانو
ارشيا جون و مامان مهربونش
ني ني كوچولوي ما
محمد مهدي جون و مامان نگار
مزدا جون
تيناجون و سينا جون
امير رضا جون و گلي جون
نرگس كوچولو
تي تي خانومي
نازنين فاطمه جون
خانواده من(گلي جون)
يك زوج خوشبخت
اروين جون و مامان سودي
وندا و هانا جون
هستي جون و مامان نوشين
كيان و كيارش
پرديس جون و شازده كوچولو
من و ارش
اشيانه عشق من و اقاي همسر
ستاره ما
فرشته جون و مسافر كوچولو
دانيال جون و مامان ساناز
عسل جون عشق مامان و بابا
پارميس كوچولو و مامان ستايش
كيارش جون و مامان سحر
رادين جون و مامان مهربونش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان