ما یک هفته سوریه بودیم و بعد رفتیم لبنان سفر خیلی خوبی بود و خیلی به ما خوش گذشت لبنان هم خیلی خوب بود و جاهای دیدنی خیلی خوبی داشت ![]()
سفر ۱۰ روزه ما خیلی زود و عالی تمام شد . بعد از مسافرت من غذا دادن به یاسیدبی را به امید خدا شروع کردم ولی از همان روز اول یاسی خیلی بد غذا خورد و مثل اینکه شیر را بهتر دوست داشت من هر روز براش غذا درست می کردم و فقط ۲ ۳ قاشق می خورد
.
دختر گلم تو خونه خودمون خیلی دختر خوبی شده اخه می دونه مامان دست تنهاست برای همین خیلی مامانو اذیت نمی کنه
. دخترکم شیرشو می خوره می خوابه با دست و پاهاش بازی می کنه و خلاصه حال می کنه البته مامان بابا بیشتر ذوق می کنن وقتی شیرین کاری های دختر کوچولوشو نو می بینن
. وقتی یاسی رو روی زمین می زارم بلافاصله می چرخه و قلت می زنه خیلی بازی گوشه
یاسی کوچولوی ما کمی کچله
و مو نداره و من همیشه که جایی می ریم رو سرش تل می زنم که خوشکل تر بشه همیشه هم هر کس که یاسی رو تو بازار می بینه ازش خوشش میاد و بیشتریا می خوان که یاسی رو بغل کنن و ببوسن حتی بعضی ها ازش عکس و فیلم میگیرن
.
یاسمین ۲ ماهه و ۳ روزه بود که بلیط گرفتیم تا برگردیم دبی پیش بابایی.
. خیلی دلمون برات تنگ شده بابایی
. من از یک طرف خوشحال بودم که می رم خونه خودم و پیش همسرم که خیلی این چند وقته دلم براش تنگ شده بود و هم نگران از اینکه دبی دست تنها هستم و یاسی هم خیلی گریه می کنه منم که خیلی تجربه بچه داری ندارم
. خلاصه روز رفتن شد و پرواز ما هم ساعت ۸ صبح بود ما صبح زود رفتیم فرودگاه و با هزار نگرانی از خانواده همسرم خداحافظی کردم همش نگران بودم که یاسمن توی هواپیما گریه نکنه
. سوار هواپیما شدیم و روی صندلی نشستم کنارمن یک خانم نشسته بود و من کمی خیالم راحت شد که اگه یاسی گریه کنه این خانم هست که به من کمک کنه. مهماندار از من خواست که موقع بلند شدن هواپیما به بچه شیر بدم تا گوشاش نگیره منم همین کارو کردم و خوشبختانه یاسی خوابید و تا خود دبی که رسیدیم خواب بود و بعد هم سرحال بیدار شد و ما هم رفتیم و بارها را تحویل گرفتیم و رفتیم پیش بابا . بابایی خیلی خوشحال شد و یاسی رو بغل گرفت و بوسش کرد همش میگفت چقدر بزرگ شدی بابایی
. اینم از سفر من و یاسی
دخترم ۲۰ روزه بود که همسرم رفت دبی تا کارای اقامه دخترمو درست کنه تا ما هم برگردیم سر خونه زندگیمون
. وقتی یک ماهش شد مامانم رفتن امریکا و من خیلی تنها شدم و دلگیر از رفتن مامان جونم خواهر بزرگترم امریکا بود و کارای مامانمو درست کرده بود تا اونا هم برن اونجا . مامانم برای همیشه می رفتن و من خیلی احساس تنهایی می کردم
. باز خدا رو شکر می کردم که دخترم هست و من گرفتار اونم و خیلی دوری از مامان برام غیر قابل تحمل نیست
.
یاسمن خانوم ما ۱۵ روزه که شد به افتخار ورودش به جمع خانواده ما یک مهمونی بزرگ گرفتیم و همه دوستان و اقوام را دعوت کردیم
. همه مهمونا هم زحمت کشیده بودن و برای دختریمون کادو اورده بودن خلاصه کلی طلا برای دخترمون جمع شد
.
دیگه اخرین ماه از حاملگیمو پشت سر می ذاشتم و خیلی نگران بودم هر هفته پیش خانم دکتر میرفتم و ضربان قلب بچه چک میشد
. همه وسایل کوچولو مو حاضر کرده بودم و ساک بیمارستان را هم بسته بودم
. یک هفته قبل از زایمان که پیش دکترم بودم بعد از ازمایش به من گفت ۴۰ درصد بدنت اماده زایمان هست و حتی همین امشب میتونی بیای برای زایمان ولی بهتره چند روز دیگه هم صبر کنی تا بچه کاملا برسه من هم قبول کردم ولی دکترم گفت به محض اینکه کمی درد شروع شد باید سریع بیای بیمارستان چون ممکنه خیلی زود بچه به دنیا بیاد
. چند روز بعد نیمه شعبانه و میلاد حضرت مهدی عج و من خیلی دوست داشتم که بچم همون روز به دنیا بیاد
.
روزهامیومدن و می رفتن و من بی صبرانه منتظر اومدن کوچولوم بودم
دخترک نازم خیلی دلم می خواد هر چه زودتر بیای پیشمون و من بتونم بغلت کنم و لذت ببرم
. ولی میدونی که نمیخوام زودتر از موعد به دنیا بیای و میخوام سالم باشی پس خوب استراحت کن و غذا بخور تا سالم باشی و به سلامتی پیشمون بیای
. زایمان من قراره طبیعی باشه ولی یک کم می ترسم و نگرانم بیشتر اطرافیان هستن که منو می ترسونن و از سختی زایمان طبیعی میگن
. ولی دکترم گفته که زایمانت راحته و اذیت نمی شی منم میخوام حرف دکترمو گوش کنم و توکل به خدا کنم و زایمان طبیعی داشته باشم
.
من برای زایمان قرار بود برم مشهد چون دبی تنها بودم و برام خیلی سخت بود . ما قرار گذاشته بودیم که جنسیت بچه را از دکتر نپرسیم و همون موقع زایمان به قول معروف سورپرایز شیم ولی بعد گفتیم برای خریدن لباس و وسایلاش باید جنسشو بدونیم ولی به بقیه نگیم
. روزی که رفتیم دکتر و خواستیم که جنسیت بچه را بگه دکتر تعجب کرد و گفت:شما که نمی خواستین بدودین حالا چی شد که پشیمون شدین. ما هم موضوع را گفتیم و با دکتر رفتیم برای سونوگرافی. وقتی دکتر ازمایش کرد و گفت که عسلی ما یه دختر کوچولوی شیطونه ![]()
خیلی خوشحال شدیم و خدارو شکر کردیم و دعا کردیم که به سلامتی به دنیا بیاد
. من همیشه از دختر بچه ها خیلی خوشم میومد و هیشه دوست داشتم یه دختر داشته باشم و موهاشو بلند کنم و حالا ارزوم براورده شده خدارو شکر
. ما داشتیم کم کم اماده رفتن به مشهد میشدیم هر وقت که با خوانواده هامون حرف میزدیم میگفتن کی میان مشهد و زودتر بیاین که ماههای اخر مسافرت سخت و خطرناک میشه
.