+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 18:51 توسط بنفشه مامان یاسمین
|
وقتی باباجون دبی بود من یاسمنو از شیر خودم گرفتم خیلی سخت بود و خیلی اذیتم کرد شب تا صبح بیدار بودم و یاسمن گریه می کرد و شیر می خواست بدیش این بود که شیشه هم نمی خورد که با شیشه بهش شیر بدم و به هر سختی که بود عادت کرد و کم کم شیشه گرفت ولی تو شیشه چای شیرین می خواست تا چند وقت همینطور بود تا کم کم شیر خورد وتو شیشه شیر می ریختم ولی خیلی کم شیر می خورد و من ناراحت بودم و دلم می خواست که شیر زیاد بخوره بابا جون که اومد مشهد ما بیشتر بازار بودیم و برای خونه جدید وسایل می خریدیم بیشتر چیزایی که دبی نبود رو از مشهد گرفتیم تا اوایل شهریور مشهد بودیم بعد دوباره رفتیم دبی ۲ ماه بعدش عروسی عمه مریم بود و ما باید دوباره بعد از ماه رمضان برمی گشتیم مشهد البته این دفعه فقط ۱ هفته می موندیم خونه دبی را تحویل گرفتیم و کمی می خواستیم دکور خونه رو عوض کنیم بنا گرفتیم و قرار شد ۱ ماهه خونه را درست کنه ماه مبارک رمضان رسید و تموم شد ولی خونه ما هنوز تموم نشده بود ما بلیط گرفتیم و دوباره رفتیم مشهد عروسی عمه مریم عروسی هم به خوبی و خوشی تموم شد و خیلی خوش گذشت برای یاسمن هم یک لباس سفید عروس گرفته بودم و پوشیده بود و لباسشو خیلی دوست داشت و همش می گفت من عروس شدم

ما یک هفته مشهد بودیم و برگشتیم دبی

.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 15:43 توسط بنفشه مامان یاسمین
|
عمه فروزان بعد از یک ماه برگشت استرالیا و ما تنها شدیم . بابا جون هم کاراش تموم شد و بعد از ۴۰ روز برگشت پیش ما روزی که بابایی میومد ما رفته بودیم فرودگاه یاسمن باباجونو از پشت شیشه که داشت باراشو تحویل می گرفت دیده بود و چنان ذوقی می زد و داد میزد باباجی باباجی وتا باباجون اومد این طرف خودشو انداخت تو بغل بابا و تا موقعی که رسیدیم خونه نیومد پایین عشقه دیگه چیکارش میشه کرد



.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 15:16 توسط بنفشه مامان یاسمین
|
دو هفته از عروسی عمه تانیا گذشته بود که بابایی برگشت دبی چون قرار بود ما خونه بخریم تو دبی و بابایی رفتن دبی تا خونه بخرن و ما تنها موندیم پیش پدر و مادر جون و عمه مریم راستی یادم رفت بگم عمه فروزان هم برای عروسی عمه تانیا از استرالیا اومده بود و اونم با ۲ تا دختراش ( طناز و الناز)خونه ما بودن.

ولی بازم برای منو یاسمن دوری از بابا جون سخت می گذشت ولی مجبور بودیم که تحمل کنیم .

بازم خوب بود که طناز و الناز بودن و با یاسمن بازی می کردن ولی الناز که ۳ سالش بود با یاسمن خیلی جور نبود و بیشتر موقع ها دعواشون می شد و گریه یاسمن بلند بود که الناز منو زد ولی از اخر یاسمن هم زدن را یاد گرفته بود و تا الناز اونو می زد یاسمن هم الناز و می زد و به این ترتیب گریه هر دو شون بلند می شد و منو فروزان مونده بودیم که از دست این ۲ تا چیکار کنیم

. کار دیگه ای که هر دو شون می کردن می رفتن بالا تو سالن پذیرایی مادر جون یه گلدون گل بزرگ بود هر ۲ شون می رفتن و خاکای گلدونو می ریختن رو فرش

و باز باید یکیمون می رفت و فرشارو جارو می کرد

از اخر هم ۴ نفری رفتیم و گلدونو بردیم توی اتاق دیگه و درو قفل کردیم

بعضی روزا بعدازظهرا با عمه ها بچه ها رو می بردیم پارک نزدیک خونمون کوهسنگی بچه ها اونجا رو خیلی دوست داشتن و هر روز می گفتن ما حوصلمون سر رفته مارو ببرین کوهسنگی

باباجون بیشتر شبا تلفن میزد و با یاسمن صحبت می کرد و یه خونه پیدا کرده بود و قول نامه کرده بود و قرار شده بود ۵ ماه بعد خالی بشه و به ما تحویل بدن خونه جدید ویلایی بود و خوشحال بودم که یاسمن می تونه روزا بره توی حیات و بازی کنه و تنهایی اذیتش نکنه

.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 15:8 توسط بنفشه مامان یاسمین
|
روزی که ما رسیدیم مشهد همه فامیل برای استقبال ما اومده بودن فرودگاه و پدر شوهرم برامون مهمانی گرفته بودن و گوسفند و چاوشی و خلاصه کلی زحمت کشیده بودن. فردا صبح هم دوباره همه فامیل اومدن که عروس رو ببرن ارایشگاه و خداحافظی عمه تانیا شب هم که عروسی و تالار و کلی به همه ما خوش گذشت روز بعد هم پاتختی بود و عمه تانیا از ما جدا شد و ما خیلی ناراحت بودیم چون همه به عمه خیلی وابسته بودیم و دوستش داشتیم

. امیدوارم همیشه و هر جا که هست خوشبخت باشه یاسمن هم که خیلی بهش خوش می گذشت و با بچه ها بازی می کرد و کم کم یه چیزایی می گفت و حرف میزد

. حرفایی که یاسمن میگه

توپ=پ

مامان= مامانی

بابا=باباجی

عمه=عمه

عمو=عمو

پستونک=جی جی

شیشه = شی شی

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 13:31 توسط بنفشه مامان یاسمین
|
تو راه برعکس فکری که می کردم یاسمن خیلی دختر خوبی بود و تو کارسیتش نشسته بود و با عروسکی که براش برده بودم بازی می کرد و یا می خوابید بیشتر موقع خواب بود

وقتی هم که بیدار بود همش بابایی که تو صندلی جلو نشسته بود رو صدا میزد و همش می گفت :باباجی

همه مسافرا یاسمنو به اسم باباجی صدا میزدن از بس همش میگفت باباجی باباجی. همه یاسمن و دوست داشتن و بچه ها میومدن پیش ما و با یاسی بازی می کردن.

ما ۱۸ ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم مدینه وقتی رسیدیم ساعت ۱۲ شب بود و رفتیم هتل و فردا صبح زود برای نماز رفتیم مسجد النبی خیلی خوب بود ما ۴ روز مدینه بودیم بعد راه افتادیم به طرف مکه ۸ ساعت هم تا مکه راه بود و ساعت ۱۱ رسیدم بین راه محرم شده بودیم و وقتی رسیدیم اول رفتیم هتل وسایلمونو گذاشتیم و رفتیم برای طواف و بقیه واجبات خیلی سفر خوبی بود و از همه بهتر اینکه یاسمن خیلی دختر خوبی بود و اصلا اذیت نکرد ما ۴ روزی که مکه بودیم رو همش تو کعبه بودیم و یاسمن همش می رفت و از اب زمزم می خورد و لیوان بر می داشت سفر ما خیلی زود تموم شد و ما دوباره به طرف دبی حرکت کردیم و بعداز ظهر روز بعد رسیدیم و درست ۲ روز بعدش عروسی عمه جون یاسی بود و ما نه ویزا داشتیم و نه بلیط و فقط هم فرداش پرواز مشهد بود ما وقتی رسیدیم خونه یاسمن خوابید و خاله نظیره خونه ما بود منم رفتم بازار برای خرید چون فردا صبح می خواستیم بریم مشهد البته اگه ویزا می دادن و ما می رسیدیم بازم من تا ۱۲ شب بازار بودم وقتی اومدم چمدونای مکه رو باز کردم و دوباره چمدونای مشهد رو بستم اون شب منو بابا فقط ۲ ساعت خوابیدیم و صبح زود بابا بیدار شد و رفت که ویزا و بلیط بگیره و من هم بقیه کارارو کردم ساعت ۱۰ صبح بابا زنگ زد و گفت که هم ویزا و هم بلیط گرفته و الان میاد تا بریم فرودگاه البته اون روز عمو جواد و خاله نظیره و عمادی هم با ما میومدن مشهد و همه با هم رفتیم فرودگاه و سوار هواپیما شدیم و رفتیم مشهد این هم کار خدا بود که ما به هر دو سفرمون برسیم . خدایا شکرت بابت تموم نعمتایی که به ما دادی و این همه مهربانی که به ما داری

.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 21:36 توسط بنفشه مامان یاسمین
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 21:41 توسط بنفشه مامان یاسمین
|
یاسی کوچولوی ما یک سال و شش ماهش بود و عید نوروز در پیش بود که ما تصمیم گرفتیم که تعطیلات عید را اگه خدا بخواد و قسمت باشه بریم سفر مکه

. این بود که بابا جون پاسپورت هایمان را بردن سفارت عربستان تا ببینن که ویزا می دن یا نه . در ضمن عروسی عمه تانیا هم در پیش بود و ما باید مشهد هم می رفتیم

. عید نوروز فرا رسید ولی هنوز برامون ویزا نداده بودن و ما مونده بودیم که بریم مکه یا نه اگه می رفتیم مکه برای عروسی عمه تانیا نمی تونستیم بریم و اگه برای عروسی می رفتیم سفر مکه را از دست می دادیم و هر دو سفر رو دوست داشتیم بریم

. بلاخره ۷ فروردین بود که باباجون زنگ زد و گفت که ویزا مون درست شده و اسم مونو تو کاروان نوشتن و برای ۳ روز بعد راه میوفتیم به امید خدا به طرف عربستان

. عروسی عمه جون هم ۲۴ فروردین بود و ما وقتی از مکه بر میگشتیم باید ۲ ۳ روز بعدش می رفتیم مشهد و موقع خوبی بود و ما به هر دو مسافرتمون می رسیدیم کارامونو کردیم و روز رفتن رسید و ما رفتیم جایی که کاروان قرار گذاشته بود که همه جمع شیم تا راه بیوفتیم سفر ما زمینی بود و ما قرار بودبا اتوبوس حرکت کنیم من خیلی نگران بودم که یاسمن خسته می شه و ممکنه اذیت کنه و دعا می کردم که یاسی دختر خوبی باشه. وقتی که به مسجدی که قرار بود همه جمع بشیم رسیدیم دیدیم فقط چند نفر اومدن و اونا گفتن که ویزا های همه مشکل داشته و رییس کاروان رفته سفارت و امروز حرکت نمی کنیم و ما ناراحت دوباره برگشتیم خونه و بابا یی زنگ زد به رییس کاروان و اون گفت که ما ۲ روز بعد حرکت می کنیم منم همه وسایل رو دوباره باز کردم و تصمیم گرفتیم که نریم مکه چون اگه میرفتیم درست ۲ روز قبل از عروسی میرسیدیم دبی و نمی شد که بریم مشهد من خیلی ناراحت شدم و گفتم قسمت ما نبود که بریم ولی مثل اینکه خدا طور دیگه ای می خواست چون درست عصر روزی که فرداش قرار بود کاروان راه بیفته بابا جون زنگ زد و گفت که دوباره وسایلو جمع کن ما هم می ریم مکه چون خیلی حیفه که حالا که همه کارامونو کردیم و همه چی حاضره ما رو برگردونیم و نریم حالا اگه به عروسی نرسیدیم مهم نیست عروسی همیشه هست و این موقعییت ها کم پیدا می شه و منم خوشحال شدم و دوباره وسایلو جمع کردم و فرداش دوباره رفتیم و به امید خدا راه افتادیم

.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:31 توسط بنفشه مامان یاسمین
|
دخترم عزیزم قشنگم چند وقته مامانی رو خیلی اذیت می کنی اصلا غذا نمی خوری یا خیلی کم می خوری و فقط می خوای شیر بخوری دیگه از اون یاسی توپول قدیم خبری نیست خیلی ناراحتم دلم می خواد مثل بقیه بچه ها خوب غذا بخوری

. دخترم چند وقته خیلی بد غذا شده و غذا شو خوب نمی خوره هر چی براش درست می کنم نمی خوره و باید همه غذاشو یا بریزم بیرون یا خودم بخورم

. خدا کنه اینطوری نمونه و خوب بشه

.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 16:49 توسط بنفشه مامان یاسمین
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 18:13 توسط بنفشه مامان یاسمین
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 15:3 توسط بنفشه مامان یاسمین
|
یاسمین جون ۲سال و ۲ ماهش شده بود که ما برگشتیم دبی سر خونه زندگی مون

. روزای اول کمی برامون سخت می گذشت چون دوباره تنها شده بودیم و بیشتر از من برای یاسی که هم بازیی اینجا نداشت و همش تو خونه تنها بود

من هم سعی می کردم که بعدازظهرا ببرمش بیرون تا هم یاسی حوصلش سر نره تو خونه و هم خودم و یه هوایی هم خورده باشیم مخصوصا اون موقع که هوا هم خوب بود و ما از هوای سرد دبی استفاده می کردیم

. تا چند وقت که حال و هوای مشهد هنوز تو سرمون بود همین وضع بود تا کم کم دوباره به محیط عادت کردیم

. راستی یادم رفت بگم که یاسمن تو دبی یه دوست هم سن و سال خودش داشت که اسمش عماد بود و ۳ ماه از خودش کوچکتر بود و اون موقع ما با هم تو یک اپارتمان بودیم و یاسی و عماد همش با هم بودن و بازی می کردن و بعضی وقتا هم که ابشون تو یه جوب نمی رفت دعوا می کردن و گریه زاری شون بلند بود ولی خیلی به هم وابسته بودن و همدیگرو دوست داشتن

.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 22:15 توسط بنفشه مامان یاسمین
|
دخترکم حالا دیگه راه میره
یاسمین خانوم ما کم کم سعی می کرد وایسته و یواش یواش اولین قدمشو برداشت و راه رفت ولی دوسه قدم که بر می داره دوباره میوفته و دوباره بلند می شه و چه عشقی می کنه از اینکه داره راه میره از اون بیشتر منو بابایی که از خوشحالی داریم پر در میاریم
. خداروشکر که دخترمون این مرحله را هم به خوبی پشت سر گذاشت و حالا خیلی خوب می تونه راه برهو کم کم حرف بزنه یک چند کلمه ای هم بلده حرف بزنه و منو بابا جون کیف میکونیم
.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 15:23 توسط بنفشه مامان یاسمین
|
تولد تولد تولدت مبارک
عزیز دلم دختر گلم تولدت مبارک الهی صد ساله شی نه صدوبیست ساله شی نه صدوبیست سال کمه همیشه زنده باشی
. قشنگ من خیلی دوست داریم و تولدت و تبریک می گیم بابا جونم تولدت و تبریک می گه و خیلی دوست داره
. تولد ۱ سالگی یاسمین جونو همزمان با نیمه شعبان که به دنیا اومده بود تو باغ خودمون گرفتیم البته نه خیلی بزرگ فقط فامیل نزدیک و چند تا از دوستان کیک تولدشو هم خودم درست کرده بودم خیلی قشنگ شده بود و خوشمزه ولی شمع یادم رفته بود ببرم و تولد یاسی بدون شمع برگزار شد خیلی به همه خوش گذشت مخصوصا به دختری خودمون که خیلی ذوق کرده بود
.
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:22 توسط بنفشه مامان یاسمین
|
روزای مشهد خیلی خوب و سریع می گذشت و به ما خیلی خوش می گذشت هر روز دعوتی " مهمانی" عروسی " و پارتی خیلی روزهای خوبی بود و خیلی به ما خوش می گذشت. عمه تانیا هم عروس شد و عقدش رو تو باغ خودمون گرفتیم و قرار عروسی رو برای سال اینده گذاشتن شوهر عمه تانیا استرالیا بود و تانیا هم می رفت اونجا البته عمه فروزان که از تانیا بزرگتر بود هم استرالیا بود و اونجا زندگی می کرد. یاسمن جون ما هم روزا با بچه های عمو جونش بازی می کرد و بهش خوش می گذشت. خدا رو شکر که به دختریمون هم خوش می گذره و سفر را با خاطرات خوب می گذرونه
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 4:24 توسط بنفشه مامان یاسمین
|