یاسمن گلم خیلی دختر گلی شدی مامانم.دیگه برای خودت خانومی شدی عزیزم.![]()
جوجو جونم چند وقته تو اتاق خودش تنها می خوابه.همه رنگهارو هم به فارسی هم به انگلیسی یاد گرفته. همه رنگهارو از رو گل سراش براش یاد دادم که خدارو شکر خیلی زود یاد گرفت. حالا هم دارم الفبای انگلیسی رو بهش یاد میدم که چند تای رو یاد گرفته ماشالا مثل مامانش باباش زرنگه دخترم![]()
![]()
هر روز وقت غذا خوردن :
من:یاسی جون بیا غذاتو بخور
یاسمن:مامان من گوشت و برنج بخورم قوی می شم بزرگ می شم؟؟؟
من:اره مامانی اگه غذاتو بخوری زود بزرگ می شه قوی می شی.
یاسمن:سالاد قدمو بلند می کنه؟؟؟
من:اره مامان سبزیجات و سالاد قدتو زود بلند می کنه
یاسمن:باز وقتی رفتیم استخر توپ خانومه منو راه میده برم بازی کنم؟؟؟
من:اگه غذاتو خوب بخوری قدت بلند بشه حتما خانومه تورو راه میده تو استخر توپ که بازی کنی.(اخه یه روز رفته بودیم سنتر(فروشگاه) اونجا یه محوطه بازی برای بچه ها داشت که توش یه استخر بزرگ پر از توپ بود و مامان بابا ها بچه هارو می ذاشتن اونجا و خودشون میرفتن خرید یاسمن تا اونجارو دید گفت من می خوام برم اونجا بازی کنم. ما هم بردیم تا اونو تحویل اون خانومی که مسول اونجا بود بدیم ولی اون خانوم گفت اونو کنار دیوار که یک علامت داشت نگه داریم تا اگه قدش به اندازه نرمال بود اجازه داره بیاد تو ولی برای بچه های کوچیک تر خطرناکه و اجازه نمیدیم بیان تو که متاسفانه قد یاسمن جون ما یک کم کوتاه تر بود و بهش اجازه ندادن بره تو. یاسمن جونم هم خیلی ناراحت شد و گریش گرفت از اون روز به بعد هر چی می خواد بخوره می گه من اگه اینو بخورم قدم بلند می شه .که بریم استخر توپ خانمه منو راه بده)حالا امیدوارم ایندفعه که بریم قدش به اندازه نرمال رسیده باشه که بره بازی کنه دخترم بدجوری ضد حال خورده از انجا و اصلا یادش نمی ره.
ملوسکم چند تا عروسک داره که از بین همه لی لی (عروسکش) رو خیلی بیشتر دوست داره و همش تو بغلشه و باهاش بازی می کنه. یاسمن خطاب به عروسکش:
لی لی جون غذا بخور قوی شی بتونی بری بازی کنی. وقتی از خواب بیدار می شی به مامان بابات سلام کن صبح بخیر بگو ببین من چه دختر خوبیم به مامان بابام سلام صبح بخیر می گم.همه حرفایی که من به خودش می گم اون به عروسکش یاد میده.اخ جیگرشو برم من![]()
روز جمعه با عمادشون رفتیم پارک.خیلی خوب بود حالا دیگه هوا خوب شده و زیاد گرم نیست
یاسمن از روز ۵ شنبه یک کم تب داشت نمی دونم چرا ولی علایم سرماخوردگی هم نداشت که بگم سرماخورده شربتشو مرتب بهش دادم ولی روز جمعه با اینکه تبش کمتر شده بود ولی خیلی نتونست بازی کنه ولی بازم با عماد یم کم تاب تاب سرسره بازی کردن یه بار عماد هم گم شد و ما خیلی نگران شدیم چون هوا هم تاریک شده بود و نمی دونستیم چیکار کنیم تا اینکه رفتیم اطلاعات پارک خبر دادیم و اونا به مسولان پارک خبر دادن و بعد از چند دقیقه عماد رو اوردن می دونین کجا رفته بوده: از پارک رفته بوده بیرون تو خیابون
اون اقایی که اونو اورد گفت دیدم این بچه تنها تو خیابونه و هیچ کس دیگه دوروبرش نیست.
خداروشکر که پیدا شد مامانش داشت سکته می کرد
.
راستي روز ۵ شنبه (فردا) عمو فيتيله اي ها قراره بيان دبي برنامه بزارن براي بچه ها فردا از ساعت۷ برنامشون شروع مي شه.ياسمن اونارو خيلي دوست داره برنامه خونه به خونه كه از شبكه جام جم پخش مي شه رو هميشه نگاه مي كنه. از وقتي بهش گفتم كه عموها قراره بيان دبي خيلي خوشحاله و همش مي گه پس كي عموها ميان .ولي از اونجايي كه كاراي دنيا هميشه برعكسه روز ۵ شنبه خونه يكي از دوستام مولودي به خاطر ولادت امام رضا(ع)دعوت هستيم. حالا موندم كه كجا برم از اين طرف به ياسمن قول دادمكه ببرمش پيش عموها از اين طرف نمي شه از خير مهموني بگذرم اخه ما اينجا از غم يه مهموني هلاكيم همش منتظريم كه يك مهموني پارتي بشه كه دوستامونو ببينيم حالا كه مهموني شده يه برنامه ديگه هم هست.البته باباجون گفته تو بورو مهموني من ياسمن رو مي برم پيش عموها
كه هم تورو اذيت نكنه و هم برنامه رو ببينه. حالا ببينم چي مي شه تا فردا شايد هم بشه كه هر دو جا برم.
اگه رفتيم ازش عكس مي گيرم و اينجا مي زارم عكساشو![]()
اینم چند تا عکس از روز جمعه:




من تا الان داشتم خاطرات چند وقت قبل و بچه گي هاي ياسي رو مي نوشتم.ولي از اين به بعد خاطرات روزانه شو مي نويسم به اميد اينكه يه روز خود ياسمن جون اين وبلاگ رو ادامه بده و خاطراتشو بنويسه.
عسلكم خيلي دوست دارم![]()
![]()
دوباره تولد شده. ياسي گل من يه سال بزرگتر شده و به اندازه يك سال چيزاي جديد ياد گرفته توانايي هاش بيشتر شده و به اندازه همين يك سال خودشو بيشتر تو دل منو بابايي شيرين تر كرده.![]()
عزيز دل مامان قشنگ من انشالا سالهاي سال زنده باشي و هميشه سالم و خوشبخت باشي . اميدوارم هميشه خوشبخت باشي .
عسل من به اندازه تمام دنيا دوست دارم.![]()
![]()
![]()
بابا جون هم تولدتو تبريك مي گه و برات ارزوي موفقيت در تمام مراحل زندگي داره![]()
![]()
![]()

تولد عسل زندگيمون رو در ۷ مهر مصادف با ۱۷ ماه مبارك رمضان در باغ گرفتيم.![]()
البته تولد خودش ۱۰ مهر بود كه امسال با شبهاي قدر همزمان شده بود كه ما تصميم گرفتيم ۳ روز زودتر تولدشو بگيريم .البته تولدشو خيلي بزرگ نگرفتيم و فقط فاميل نزديك
(عمه ها و عمو ودايي بابا جوني به اتفاق خانواده هاشون) دعوت بودن. تولد ياسي جون به صرف افطار بود و كيك تولدشو هم برخلاف سالهاي گذشته كه خودم درست مي كردم امسال اماده گرفتيم. شب خوبي بود و به همه مون خوش گذشت . ياسي حسابي ذوق كرده بود و خودشو لوس مي كرد براي بچه ها و منو بابايي.![]()
![]()
چند تا كادو هم براش جمع شد .![]()
اینجا هم یاسمین جونم ۲ سالش شده

اون شب کارمون شده بود شمع روشن کردن.و خاموش کردن هم کار بچه ها همش می گفتن روشن کنین تا ما خاموش کنیم.![]()

اوه چه همه مهمون![]()
تنها دعوتی تولد یاسمین جون عماد و مامان باباش![]()
اینجا تولد ۱ سالگی عسلیمونه
ا مامانی تولد منه 

اینم یه عکس خوشکل از دوقولوهای خاله شکوفه![]()
شکوفه جون خواهر بزرگتر منه که تو امریکا زندگی می کنه و یه گل پسر خوشکل داره که اسمش مهدی است و یه دختر پسر دوقولو که ۱۰ ماهشونه و اسمشون امیر و سارا است.
البته متاسفانه من تا به حال سعادت دیدارشونو نداشتم . و هنوز ندیدمشون وفقط دلم به عکساشون خوشه. به امید روزی که همه شونو از نردیک ببینم![]()
ببینید چه خوشکلن ماشالا(اخه به خالشون رفتن)![]()
![]()
این بوس هم از طرف خاله بنفشه
یه روز بردمش مهدنزدیک خونمون و گفتم برم ببینم چه جور جایی هست و می شه یه مدت یاسمنو بزارم مهد تا اگه دوست داشت تو دبی هم بذارمش.![]()
وقتی رفتیم تو مهد یاسمن زود رفت پیش بچه ها و شروع به بازی کردن کرد منم با مدیر مهد صحبت کردم . مربی بچه ها تا یاسمنو دید فوری اونو گذاشت تو وسایل بازی و شروع کرد به تاب دادن و پرسیدن اسم و اینکه شعر بلده بخونه یا نه . و یاسمن هم خیلی خوب جواب می داد .بعد یاسمن رو برد تو اتاق و بهش یه پازل داد که ترتیب رنگها بود و بهش گفت رنگها رو مرتب کنه و یاسمن هم خیلی زود همه را درست مرتب کرد و همه بچه ها بهش دست زدن یاسمن هم خیلی خوشش اومد و دیگه حاضر نشد با من بره خونه. از اخر هم خانم مدیر گفت حالا که این اینقدر دوست داره بزارین باشه و شما ۱ ساعت بعد بیاین دنبالش.![]()
چند روز بعد هم رفتم و اسمشو تو مهد نوشتم . روزای اول خیلی خوب بود و دوست داشت مهدشو ولی چند روز بعد همش می گفت نمی خوام برم مهد یا اگه برم تو نرو خونه و پیشم بمون . وقتی هم که میومد خونه خیلی بد اخلاق می شد و گریه می کرد. ![]()
منم که دیدم اینجوریه دیگه نبردمش و گفتم دل زده می شه و دیگه شاید هیچ وقت نخواد بره و بعدها براش مشکل ایجاد نکنه. رفتم و وسایلشو گرفتم و دوباره خونه نشین شد.![]()
نصفه های تولد بود که یاسمن گرسنش شده بود و همش می گفت :مامان پس کی پلو میارن
من غذا می خوام خلاصه شام اوردن و یاسمن غذا خورد و همونطور که غذا تو دهنش بود از حال رفت و خوابید. دیگه تا اخر تولد خواب بود.![]()
باباجون یه روز زنگ زد خونه و گفت عمو فرید از مشهد زنگ زدن و گفتن با خانوم و بچه ها دارن میان اینجا................
وقتی به یاسمن گفتم خیلی خوشحال شد و ذوق زد که اخ جون فرشید و مرسل و فرهاد میان اینجا با هم بازی کنیم.![]()
دوباره مهماندار می شدیم و خوشحال بودیم چون هر وقت مسافر برامون میاد زندگی مون کمی متفاوت می شه و از یکنواختی در میاد.![]()
بلاخره روز امدن مسافرا رسید و عمو فرید و زن عمو و بچه ها اومدن. یاسمن همش با بچه ها بازی می کرد. استخر می رفتن پارک می رفتن و حسابی بهشون خوش می گذشت
.
روزا می رفتیم بازار برای خرید تا اینکه قرار شد عمو و بچه ها ۲ ماهی اینجا بمونن . وقتی اونا موندگار شدن باباجون گفت پس ما بریم مشهد چون پدر جون دست تنهاست و کار داریم اونجا(راستی یادم رفت بگم پدر شوهرم و عمو فرید و باباجون با هم کار می کنن و شریک هستن. باباجون کارای دبی و پدر جان و عمو فرید کارای مشهد را انجام می دن)به این ترتیب ما دوباره راهی مشهد شدیم و برعکس هر سال ایندفعه خیلی زود و سریع کارامون شد و سوغاتی خریده شد و بلیط گرفتیم و رفتیم مشهد و عمو جون خونه ما موندن.![]()
همه با هم دارن میان پیش ما و ما خیلی خوشحال هستیم دیگه از تنهایی در میایم
برعکس مامانم و مادر پدر باباجون با هم تو یه روز میان مامان من از امریکا و مادرجون از مشهد...... مامانم روز ۵ شنبه ساعت ۷ صبح و مادر جون ساعت ۱۱ میرسن و ما باید ۲ بار بریم فرودگاه .......
بلاخره روز ۵ شنبه رسید و ما رفتیم فرودگاه خیلی استرس داشتم و دل تو دلم نبود اخه مامانمو بعد از ۲ سال و نیم میدیدم. وقتی رسیدیم فرودگاه تا رسیدیم نزدیک سالن خروجی مسافرا مامانمو دیدم که از دور دارن میان و ما به موقع رسیده بودیم . مامانم اومدن و من رفتم تو بغلشون و به اندزه دلتنگی های ۲ سال تو بغل مامان اشک ریختم البته اشک شوق ..................
ما اومدیم خونه و صبحانه خوردیم و به مامانم گفتم شما برین استراحت کنین اخه خیلی خسته شده بودن. من هم مشغول درست کردن نهار شدم. یاسمن هم که صبح زور بیدار شده بود خوابید.![]()
باباجون داشت می رفت فرودگاه و به من گفت شما نمی خواد بیاین من می رم و مادر جونو میارم منم از خدا خواستم و قبول کردم.![]()
ساعت ۱ ظهر بود که مسافرای بعدی هم رسیدن و اومدن خونه.![]()
ما خیلی خوشحال بودیم و به ما خیلی خوش می گذشت از همه بیشتر یاسمن که ۲ مادر جونش با هم اومده بودن و پدر جون و دایی جون که یاسی رو خیلی دوست داشتن.
حسابی افتاده بودیم تو سوغاتی کلی برای یاسمن و من سوغاتی جمع شد . مامانم برای یاسمن یه عروسک خوشکل صورتی و یه عالمه لباس که بیشترش براش بزرگ بود وکلاهو شکلات و پاستیل که خود یاسمن سفارش کرده بود که برام پاستیل بیارین.همچنین مادر جون که برای یاسمن یه حوله تن پوش نارنجی و دمپایی که وقتی میره استخر بپوشه اورده بودن. مرسی از همه که اینقدر زحمت کشیدن و کلی چیز برامون اوردن.![]()
مامانم ۱ ماه پیش ما بودن و دوباره رفتن
ولی مادر جون و پدر جون بودن دایی سعید هم پیش ما بود. مادر جون هم ۴۵ روز بودن و بعد رفتن. دایی سعید هم ۲ هفته بعدش رفت. وما دوباره تنهای تنها شدیم
.

چند روز بعد رفتیم و برای یاسمن هم یه دوچرخه صورتی خوشکل خریدیم![]()
نمی دونین یاسمن تا دوچرخه رودید چقدر خوشحال شد و نشست روش و دیگه پیاده نشد تا رسیدیم پیش ماشین و بزور اونو پیاده کردیم![]()
تو دفترچه تلفن که یک جای سالم نذاشته و تو همه صفحه ها نقاشی کشیده![]()
منم هر چی فکر کردم که چیکار کنم از دست این کارای یاسی
بلاخره براش از این تخته های کوچیک که خودش مداد داره و وقتی روش می نویسیم یه پاک کن داره که پاک بشه خریدم چند روزی سرش با اون گرم بود ولی مثل اینکه اونم راضیش نکرد و باز دوباره مداد گرفت دستش و روز از نو روزی از نو![]()
******************
بلاخره یه راه دیگه پیدا کردم![]()
براش از این کاغذ هایی که مال نقشه کشی و خیاطی هست با عرض ۹۰ سانت و طول ۳ متر خریدم و تو اتاقش روی دیوار چسبوندم و مداد شمعی هم براش گرفتم و بهش گفتم از این به بعد فقط باید اینجا نقاشی بکشی
اونم خوشحال و راضی رفت تو اتاقش و هر چی خواست نقاشی کشید و دیگه مداد پایین نیاورد
.
******************
یاسمن:مامان
من:جونم مامان
یاسمن:می دونی گیپسی یعنی چی؟
من:بعد از کمی فکر کردن : نه مامان نمی دونم یعنی چی؟
یاسمن:گیپسی یعنی گوشابه(پپسی یعنی نوشابه)
من:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
صبح ها همراه باباجون بیدار می شه و با باباجون می ره شنا(باباجون صبحا که از خواب بیدار می شه میره شنا)![]()
وقتی بابا جون می خواد بره سر کار:![]()
یاسمن:بابایی منم میرم با شما سر کار
بابایی: نه باباجون اونجا جای شما نیست خسته می شی
یاسمن:پس منو یه دور بدین
باباجون:چشم بابایی
بعد باباجون یاسی رو میزاره تو ماشین و میبره یه دور تو خیابون میده و دوباره میاره.
باباجون:بابایی خداحافظ مامانی رو اذیت نکنی
یاسمن:باشه بابایی برام عروسک بخرین خوب!
باباجون:چشم بابایی
یاسمن:بابایی تند نرین یواش برین
باباجون:چشم بابا
یاسمن:بابایی زود بیاین
باباجون:باشه
یاسمن:بای بای
I LOVE YOU
باباجون:
I LOVE YOU TOO
خلاصه تا باباجون میره یه ۱۰ دقیقه ای یاسمن حرف میزنه و سفارش می کنه![]()


وقتي تاب ببينه ديگه تا سوار نشه و يه دل سير تاب نخوره ولكن نيست.
وقتي هم كه سوار تاب مي شه همش با خودش مي خونه:
تاب تاب عباسي خدا منو نندازي
اگه انداختي منو تو بغل مامان بندازي
اخ فداش بشم با اين چشماي قشنگش
.

بعضی وقتا ما میریم خونشون و بعضی وقتا اونا میان و بچه ها با هم بازی می کنن و بهشون خوش می گذره .![]()
یه روز که مامان فاطمه می خواست بره بازار قرار شد که فاطمه رو بیاره خونه ما تا با یاسمن بازی کنه وقتی فاطمه اومد خونمون با خودش یه کالسکه کوچولو اورده بود و یاسمن خیلی ازش خوشش اومد و همش بهم می گفت مامان برای منم از این کالسکه ها بخر و منم بهش قول دادم اگه دختر خوبی باشه و غذاشو بخوره براش بخرم.![]()
منم دفعه بعد که رفتم بازار براش یه کالسکه مثل کالسکه فاطمه براش خریدم و یاسمن خیلی خوشحال شد
.
ما ۴ روز بعد از اينكه اومديم دبي رفتيم به خونه جديد و اسباب كشي كرديم. خونه نو بزرگ تر از خونه قبلي بود و مهم تر اينكه حياط داشت و ياسمن مي تونست بره تو حياط و بازي كنه. باباجون هم از روزي كه رفتيم خونه جديد چون راه دور شده بود ظهرا نمياد خونه و صبح كه ميره شب مياد و منو ياسمن از صبح تا شب تنها هستيم
.
براي ياسمن كمي سخت ميگزره چون از عماد دور شده و تنها مونده عمادي هم انگار با رفتن ما تنها شده اخه اون ۲ تا از وقتي بدنيا اومده بودن با هم بودن و با هم بازي ميكردن حتي وقتي ميرفتيم بيرون هم همه با هم مي رفتيم. حالا كمي طول مي كشه تا به دوري از هم عادت كنن. وقتي اين ديگه رو ميبينن چنان همديگه رو بغل مي كنن و بوس ميكنن كه نگو ![]()
.
دو سه تا خونه از ما بالاتر يه پارك هست كه توش وسايل بازي و استخر داره ( يه استخر بزرگ براي بزرگا و يه استخر كوچيك براي بچه ها) بعضي روزا كه ياسمن حوصلش سر ميره ميگه منو ببر اب بازي كنم منم ميبرمش منم ميبرمش و حسابي اب بازي مي كنه روزاي اول مي ترسيد و فقط پاهاشو توي اب ميكرد ولي كم كم ترسش ريخت و رفت تو اب وبازي كرد البته فقط شالاپ شولوپ
.