اخ که دوباره اعصابم بهم ریخت یه ساعت دارم مینویسم دوباره همه پرید.
فرارسیدن روز عرفه و عید قربان بر همگی مبارک.خوش به حال اونایی که الان مکه هستن.برای مامانی منم دعا کنین اخه اونم رفته مکه و من همش نگرانش هستم.اخه سفر اول شون هست و الان هم که اونجا خیلی شلوغه و جمعیت زیاد.باز خدارو شکر که تنها نیستن و با خاله هام رفتن .اگه تنها بودن که من دیوونه می شدم تا دوباره برگردن.الان هم از اینجا همش براشون دعا می خونم و دعا می کنم که خوب باشن.
ما که دو سال پیش رفته بودیم خیلی خوب بود .چون ما حج عمره رفته بودیم و اولین کاروانهایی بودیم که بعد از اینکه سفارت عربستان باز شده بود رفته بودیم خیلی خلوت بود ولی روزای اخر کم کم داشت شلوغ می شد.یادمه اون موقع وقتی می خواستیم بریم من همش می ترسیدم که نکنه یاسمن از پیشم گم بشه توی اون شلوغی.موقع نماز برای اینکه از پیشم جایی نره و گم نشه پاشو با بند کیفش می بستم به پای خودم .طفلکی تا نماز می خوندیم اون پاش همینطور بسته بود.خوب چیکار می کردم مجبور بودم بهتر از این بود که خدای نکرده گم می شد.روز اخر هم رفتم که برای اخرین بار سنگ حجرالاسود رو زیارت کنم که تو اون شلوغی لای مردم گیر کردم هر کار می کردم نمی تونستم بیام بیرون.خیلی ترسیده بودم دیگه کم مونده بود زیر دست و پا له شم اصلا نمی تونستم نفس بکشم.خلاصه هر چی توان داشتم رو بکار بردم و بزور خودمو بیرون کشیدم .اگه اون موقع منو می دیدین. مثل گچ سفید شده بودم از ترس.خدایی ادم خیلی جونشو دوست داره ها![]()
.
***************************
از یاسمن گلم بگم که برای خودش خانومی شده![]()
صبح که از خواب بیدار می شه وقتی از پله ها می خواد بیاد پایین از همون بالا با انرژی می گه:سلام صبح بخیر.اخ که کیف می کنیم منو باباجونو بعدش هم من می رم بغلش می کنم و یه ۵ دقیقه ای بوس بوسکش می کنم و باهاش بازی می کنم بعدش نوبت بابایی می شه.خلاصه ما انرژی اول صبح مونو اینجوری به دست میاریم
.
شبها هم که می خواد بخوابه اول مثل بابایی دندوناشو با نخ دندون تمیز می کنه بعد نخ ومی ندازه تو اشغال و میاد مسواک می زنه.از اخر هم شب بخیر می گه و خودش می ره تو تختش تو اتاقش می خوابه.اینقدر خوشم میاد وقتی می بینم تنهایی خودش می خوابه.
چند روز پیش داشتم تو کشوی روسری هامو مرتب می کردم یه روسری ابی از قدیما داشتم که فکر کنم یاسمن تا حالا ندیده بود زیر روسریهام بود که یاسمن اونو دید و درش اورد یه نگاهی بهش کرد و بعد گفت:مامان چه روسری زشتی داری![]()
![]()
من نمی دونستم باید بخندم یا............![]()
مهد کودک هم که هنوز پیدا نکردیم یعنی پیدا کردیم چند جا دیدیم ولی همه می گن ما جا نداریم بعد از تعطیلات کریسمس بیاین شاید جا باز بشه.قیمتها هم که همچنان کمر شکن![]()
کریسمس هم نزدیکه وهمه جارو تزیین کردن تو همه سنترها که بریم درختای کریسمس هست و تزیینات دوروبرش.دیروز با یاسمن رفته بودیم سوپر نزدیک خونمون دیدم اونجارو هم به قول یاسمن خوشکل کردن .ویه درخت و چند تا اهو و گوزن و این جور چیزا گذاشته بودن و یه اقایه هم بابانوئل شده بود و نشسته بود و یه کیسه بزرگ هم دستش بود که برای بچه ها از توش عروسک می داد همه هم باهاش عکس می گرفتن .ولی ما دوربین نبرده بودیم.جالب بود که یاسمن ازش می ترسید چسبیده بود به من و می گفت نریم پیشش.منم بغلش کردم و یه خورده عقب رفتم و شروع کردم به زدن مخ یاسمن که ببین مامان این بابانوئله کریسمس که می شه میاد و برای بچه ها جایزه میاره و یاسمن هم می گفت من جایزه نمی خوام بریم
ببین مامان چقدر خوبه ببین بچه هارو دوست داره ببین بغلشون می کنه.بای بای کن باهاش ببین داره باهات بای بای می کنه.خلاصه کم کم رفتم جلو تا یاسمن ببینه که ترس نداره و ترسش بیمورده بازم یک کم مردد بود تا اینکه دیدم باهاش بای بای کرد و اونم یه عروسک بهش داد و یاسمن هم یه لبخند تحویلش داد.یعنی دیگه نمی ترسم.![]()
***********************
اینجا هم از امروز تا شنبه به خاطر عید تعطیله.ولی امروز بابایی رفت و گفت یکم کار دارم دیگه از فردا تا شنبه پیشمونه.می خواستیم بریم مسافرتی جایی که نشد.حالا معلوم نیست این چند روز رو چیکار کنیم شاید هم بریم العین یا عمان بازم معلوم نیست.امیدوارم عید به همگی خوش بگزره.
اینم چند تا عکس از گل دخترم![]()

ياسمن جون تو سيتي سنتر.عاشق شكلات كيندر و بيسكويت ويفري.

مركز لولو. خوردن اولين بستني بعد از سرماخوردگي![]()

عشق كوچولوي من خيلي دوست دارم يا به قول خودت(دوست دارم يه عالمه هر چي بگم بازم كمه)
حالا اگه گفتين اين كيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اين ني ني خوشكل كه مي بينين ياسمن جون منه كه اينجا كمتر از ۲ ماهش بود .هنوز مشهد بودم و تو اتاقش اين عكسو ازش گرفتم.

اينجا هم دبي بوديم كه ۳ ماهش بود.مي بينين دخترم چقدر كچل بوده.منم مثل اون ماماناي عقده اي هميشه يه تل مي زدم به سرش.البته اين ۲ تا عكس رو از رو عكس گرفتم براي همين كيفيتش خيلي خوب نيست.با عرض شرمندگي![]()
اومدم یه ساعت نوشتم ولی همه نوشتهام پرید و اعصابمو به هم ریخت.![]()
****************
این هفته من و یاسمن جونم هر دوتا سرماخوردیم و مریضیم.البته الان یه کم بهتر شدیم .یاسمن جون سرفه می کنه منم گوشام عفونت داره و درد می کنه خلاصه هر دو تایی در حال استراحت و دارو خوردن هستیم
.
*****************
گفته بودم می خوایم یاسمن جونو بزاریم مهد و قراره بریم و از نزدیک ببینیم خلاصه روز ۵ شنبه صبح رفتیم اونجا رو پیدا کردیم ولی مدیر مهد بهمون گفت که تاسپتامبر ۲۰۰۸ ما اصلا جا نداریم و نمی تونیم ثبت نام کنیم .جاشون هم بزرگ نبود و فقط مربی هاش خوب بود و حسابی به بچه ها می رسیدن. خلاصه ما هر چه خواهش کردیم قبول نکردن و گفتن چون محیط کوچیکه ما نمی تونیم از این بیشتر بچه قبول کنیم.باباجون از هزینش پرسید و گفت چند می گیرین وقتی مدیر قیمت وگفت قیافه من و بابا یی این جوری شد![]()
![]()
خیلی قیمتش بالا بود.برای هر ۳ ماه ۸ هزار درهم می گرفت یه چیزی حدود ۲ میلیون تومان اونم برای هر ۳ ماه یعنی برای ۱ سال ۸ میلیون تومان باید پول مهد بدیم خدایی خیلی پوله همون بهتر که جا نداشت .خلاصه از خیر این یکی گذشتیم و الان دنبال یه جای دیگه هستیم و یه جا پیدا کردم که قراره امروز بریم و ببینیم.تا خدا چی می خواد.از این طرف از وقتی به یاسمن گفتم می خوایم بزاریمش nursery چنان ذوقی کرده که خدا می دونه و خیلی خوشحاله. هر کی خونمون تلفن بزنه یاسمن گوشی رو بر می داره و می گه: الو سلام ... من می خوام برم nursery حالا هر کی می خواد باشه. همش از من می پرسه پس کی می ریم nursery و همش سوال در مورد اونجا که چه جور جاییه و اونجا چیکار می کنیم و من هم دارم دائم سوال های عسلکم رو جواب می دم
.
********************
سوال های جیگرکم هم که از تموم شدن نیست و همش می پرسه. مثلا وقتی باغبان میاد تا گلهای تو حیاط رو اب بده و حیاط و تمیز کنه یاسمن می ره از پشت در اشپزخونه اونو نگاه می کنه بعد میاد پیش من و می گه:
یاسمن:مامان این اقاهه چرا اومده خونمون
من:اومده گلهارو اب بده
یاسمن:چرا؟؟؟؟؟؟
من:چون گلها تشنشون بوده باید به گلها اب بدیم اگه گلها اب نخورن خشک می شن پژمرده می شن
یاسمن:بعد اون موقع ما گل نداریم؟
من:اره مامان جون
یاسمن:مامان بچه این اقا کجاست؟
من:
خونشون
یاسمن:چرا بچه شو نیاورده که با من بازی کنه
من:حتما بچش خیلی کوچیکه یا بزرگه رفته مدرسه
وقتی هم که اقای باغبان یاسمنو از پشت در میبینه و براش دست تکون می ده یاسمن با ذوق میاد پیشم و می گه مامان ببین اقاهه با من بای بای کرد ببین منو دوست داره و با من دوست شده.![]()
![]()
![]()
یا چند روز پیش که اومده بود سبزه هارو حرص کنه یاسمن بدو بدو اومد پیشم که ببین مامان اقاهه داره گلهامونو خراب می کنه برو دعواش کن اگه بابایی بیاد ناراحت می شه ببینه گلاش خراب شده.....من بهش گفتم نه مامان گلهارو خراب نمی کنه داره اونارو مرتب می کنه تا خوشکلتر باشن بابایی خودش به اقاهه گفته بیاد وگلهارو درست کنه![]()
*********************
نزدیک خونه ما مردم خیلی حیوانات خونگی مثل سگ وگربه تو خونه هاشون نگه می دارن وقتی من و یاسمن بعدازظهرا می ریم پیاده روی اونا هم با حیووناشون میان هواخوری.یاسمن تا از دور سگ یا گربه ببینه شروع می کنه به خوندن: دیو سیاه قهوه ای دیو سیاه قهوه ای (به نقل از اهنگ حامد تو چارخونه) همش می خونه و دستاشو تکون می ده تا اونا بخوان بیان و از کنارمون رد بشن یاسمن همین طور می خونه.اصلاهم نمی ترسه و خیلی خوبه که مثل مامانش ترسو نباشه اخه من خیلی می ترسم نمی دونم چرا با اینکه این حیوناخیلی اروم هستن و به ادم کار ندارن من بازم می ترسم و اصلاهم نمی خوام جلوی یاسمن ترسمو نشون بدم تا خدای نکرده ترس من به یاسی منتقل نشه و اونم بترسه وقتی یه سگ از دور میاد من به یاسی می گم ببین چه خوشکله ببین نازه ولی خدا می دونه تو دلم چی می گزره تا اونا از پیشمون رد شن و دور برن ![]()
![]()
******************
شبکه ای به اسم baby tv هست که ما تازه کشفش کردیم البته از بعضی ها اسمشو شنیده بودم ولی ما نداشتیم.تا اینکه ۲ ۳ هفته پیش ریسیورمون خراب شد و ما مجبور شدیم یک دستگاه جدید بخریم که خوشبختانه این دفعه این شبکه رو داریم . یاسمن هم خیلی خوشش اومده و روزی ۱ ۲ ساعت نگاه می کنه روزای اول فقط نگاه می کرد ولی الان همه حرفارو با تلوزیون تکرار می کنه و من خیلی خوشحالم که داره راه میوفته و کم کم یه چیزایی یاد میگیره.حتی اگه نگاه نکنه من بازم همین شبکه رو روشن می زارم تا فقط گوش کنه و گوشش به این کلمات اشنا بشه.خیلی خوبه و اموزش های خیلی خوبی برای بچه ها داره.![]()
فرداش هم دوباره رفتیم پارک با عمادشون بعدازظهر نازنین جون هم با مامان باباش اومدن مامان نازنین دختر دایی باباجونه و نازنین ۶ ماه از یاسمن بزرگتره .حسابی بچه ها با هم بازی کردن و بهشون خوش گذشت از اخر هم که حسابی خسته و گرسنه شده بودن غذاشونو خوب خوردن یاسمن با چنان سرعتی غذا می خورد که تا حالا اونو اونقدر گرسنه ندیده بودم از همه هم زودتر غذاشو تموم کرد وکلی خوشحال شد که اخ جون من اول شدم به محض اینکه اومدیم تو ماشین یاسمن خوابش برد از بس خسته شده بود بچم![]()
روز ۲ شنبه هم یاسمن خانوم ما ظهر که غذاشو خورد ساعت ۴ بود که خوابید دیگه بعد از ۳ ۴ ساعت هر کار کردم نتونستم بیدارش کنم و خانومی ما تا فردا صبحش خواب بود مثل اینکه دخترم از خواب طلبکار بوده . الان هم که دارم این پستو می نویسم قبلش یاسمن رو حموم کردم و از صبح هم بیدار بوده دخترکم رو صندلی خوابش برده اگه بدونین چه جوری( در حال ایستاده سرشو گذاشته رو صندلی و ... خواب خواب)![]()
![]()
![]()
در ضمن یه تصمیم جدید در مورد یاسمن جون گرفتیم .اگه خدا بخواد و جای مناسب پیدا کنیم می خوایم عسلیمونو بزاریم مهد کودک.اخه می گم حیفه که این روزارو بچه ها بیهوده تلف کنن در حالی که خیلی زود می تونن چیز یاد بگیرن البته فکر نکنین که من تو خونه بیکارم نه بابا همش روزا باهاش تمرین می کنم و الفبای انگلیسی و شمارش اعداد رو بهش یاد می دم قبلش هم اموزش رنگها بود که خدارو شکر دخترکم زود یاد گرفت و به هر دو زبان همه رو بلده. الان هم الفبارو نصفه یاد گرفته . ادرس یه مهد که نزدیک خونمونه از مامان نازنین جون گرفتم و قراره فردا صبح بریم و از نزدیک اونجا رو ببینیم. ![]()