***********************
دیشب یاسمن که رفته بود بخوابه برقهارو خاموش کردم و ما هم رفتیم که بخوابیم بعد از یه ربع دیدم یاسمن اومد پیش ما به بابایش میگه بابا پس کی میریم نرسری
؟
بابا جون گفت هر وقت یه جای خوب پیدا کنیم.بعد به یاسمن گفتم بورو بخواب مامان.یاسی رفت ولی ۱۰ دقیقه بعد دوباره اومد .بهش میگم چرا نمی خوابی؟میگه خسته شدم می خوام یکم راه برم خسته شدم
.بعد بابا جون گفت بیا پیش ما بخواب که یاسمن با تعجب به من نگاه کرد که ببینه من اجازه میدم یانه؟ بهش گفتم نه بورو تو اتاق خودت بخواب که گفت میخوام پیش شما بخوابم بهش میگم چرا ؟میگه چون دلم براتون تنگ میشه میخوام پیش شما بخوابم که شمارو ببینم![]()
بعد هم که بهش اجازه دادم اومد پیشمون و من بوسش کردم یاسمن گفت خوب من اومدم پیش شما بخوابم که به شما بوس بدم![]()
![]()
![]()
********************
عشق یاسمن به لی لی (عروسکش) روز به روز بیشتر میشه حالا دیگه هر جا میره اونم با خودش میره حتی موقع خوابیدن غذا خوردن بیرون رفتن و حموم رفتن .دیگه لی لی هم شده جزو خانواده ما
هر وقت می خوام به یاسمن غذا بدم اول میگه به لی لی بدین خوب اینم یه جور عشقه دیگه![]()
*********************
موهاشو خيلي دوست داره وخيلي هم رو موهاش حساسه .وقتي خونه عماد ميريم به عماد ميگه ببين من گرلم تو بويي ببين موهاي من بلنده خوشكله موهاي تو كوتاهه .عماد هم ناراحت ميشه ميگه نه من بوي نيستم منم گرلم .حتي به مامانش گفته من مي خوام موهامو مثل ياسمن بلند كنم .ياسي مياد پيش من و سرشو تكون ميده ميگه ببين موهام چه بلنده چقدر نازه .![]()
چند روز پيش يه ذره ادامس چسبيده بود به موهاش و هر كار كردم از موهاش جدا نشد منم براي اينكه ديگه ادامسشو از دهنش در نياره بهش گفتم بايد موهاتو قيچي كنيم تا ادامس جدا بشه .كچل ميشي مثل يوسف (يوسف نوه دايي باباجونه كه كوچولوه و هنوز مو نداره ياسمن اونو خيلي دوست داره)گريه ميكرد و جيغ ميكشيد كه من نمي خوام كچل بشم من نمي خوام موهامو قيچي كنين![]()
هر وقت من ميرم بالا تو اتاقم ياسمن هم مياد واي ميسته جلوي ميز اينه من و چند تا گل مو هم بر ميداره و شروع ميكنه به شونه كردن موهاش و گل سر زدن بعد ميگه ببين چه خوشكل شدم![]()
ما بازم اومدیم. چند روزه همش میام که بنویسم باز یه کاری پیش میاد که نمی شه.
*******************
چند روز تعطیلات عید قربان هم گذشت .روز اول خونه بودیم که عماد و مامان باباش اومدن خونمون که برای فردا ظهر با هم قرار گذاشتیم بریم بیرون نهار . روز بعد ظهر رفتیم بیرون نهار خوردیم که یاسمن و عماد حسابی غذاشونو خوردن اصلا باورم نمی شد چون معمولا یاسمن غذای بیرون رو دوست نداره و ما هر بار که میریم بیاد به زور به یاسمن غذا بدیم ولی اون روز خیلی خوب غذا خورد که من گفتم این دل درد نشه خوبه.بعد از نهار رفتیم خونه عماد و بعد هم خونه نازنین.فرداش هم که جمعه بود همه رفتیم پارک زعبیل .
این جوری ۳ روز تعطیلی هم گذشت .
**********************
روز عید غدیر هم بله برون یکی از دوستامون دعوت بودیم که اتفاقا تو همون رستورانی که یاسمن خوب غذا خورده بود بود. ولی شعبه دیگش بود که تو شارجه بود و مسیرش برامون دور بود . اون شب هم رفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت اخه اینجا خیلی کم از این مجالس اتفاق میوفته برعکس مشهد که هر دفعه میریم بیشتر وقتمون تو پارتی و عروسی و عقد کنون و این جور جاها میگذره.از وقتی هم که یاسمن فهمیده بود می خوایم بریم به قول خودش عروسی گیر داده بود که من لباس عروس می خوام تنم کنین .اتفاقا اون روز هوا هم سرد بود و من ترسیدم که سرما نخوره و به هر نحوی که بود راضیش کردم یه لباس دیگه بپوشه .اون شب هم یاسمن غذاشو خورد ولی نه به خوبی اون روز اخه عماد نبود.
**********************
روز جمعه هفته قبل هم دوباره رفتیم پارک اخه اینجا وقتی هوا خوبه همه می خوان تا جایی که امکان داره از هوا استفاده کنن .ما هم بیشتر به خاطر بچه ها سعی میکنیم بریم تا بچه ها بتونن بازی کنن و بهشون خوش بگذره.خلاصه یاسمن و نازنین و عماد حسابی با هم بازی کردن و بهشون خوش گذشت وقتی هم که بچه ها خوش باشن ما هم خوشیم.اون روز حسابی سرد بود کنار دریا هم که باشیم بیشتر سرد می شه و یاسمن ۲ تا ژاکت تنش بود بازم اومده بود نشسته بود و پتو رو انداخته بود دورش چشماش هم قرمز شده بود از سرما .اگه گفتین تو اون هوای سرد چی می چسبه؟![]()
![]()
![]()
یه کاسه اش داغ که از خونه درست کرده بودیم برای بعداز ظهر .اشی هم که رو منقل درست بشه خوب جا میوفته و خیلی خوشمزه میشه .همه کاراشو کرده بودم و فقط رشته اش رو اونجا انداختم و اش حاضر شد جای همتون خالی خیلی چسبید دست خودم درد نکنه .
************************
چند روز بود که یاسمن یک کم بد اخلاق شده بود و همش بهونه میگرفت. سر هر موضوعی جیغ میکشید و گریه میکرد خیلی ناراحت بودم. هر کاری هم میکردم اصلا ساکت نمی شد و تا به حرفش گوش نمی کردیم همین طور گریه می کرد .وقتی که توخونه هستیم تلویزیون باید شبکه babay tv باشه وگرنه جیغ و گریه یاسمن خانوم بلنده .این طوری هم نیست که همش نگاه کنه یه ربع نگاه میکنه بعد میره سراغ اسباب بازیهاش ولی باید همین شبکه باشه چه نگاه چه نکنه .تو ماشین هم که میریم cd شعرش که مامان یوسف بهش داده تا میشینیم تو ماشین میگه cd یوسف رومی خوام .تا اینکه چند روز پیش که دیگه خیلی از دستش عصبانی شده بودم دعواش کردم که دیگه گریه نکنی و جیغ نکشی کلی براش حرف زدم که من دوست ندارم دخترم همش گریه کنه هر چیزی که میخوای باید اول خواهش کنی بعد باید صبر کنی تا به حرفت گوش کنیم اونم اول خوب گریه کرد بعدش هم اومد بغلم بوسم کرد و گفت:ببخشید دیگه گریه نمی کنم .(اخ که جیگرم داشت اتیش می گرفت اصلا نمی تونم از گل بهش نازکتر بگم ولی ایندفعه مجبور شدم به خاطر خودش که باید قوی باشه)دیگه با هم دوست شدیم .از اون شب هم یاسمن گل من خیلی بهتر شده و یاد گرفته که اول باید خواهش کنه بعد هم صبر کنه . tv هم نوبتی شده هر وقت ما خواستیم شبکه مورد علاقه ما بعد که برنامه تموم شد نوبت یاسمن .دخترکم هم قبول کرده .هر وقت ما داریم برنامه میبینیم تا تموم میشه یاسمن میگه مامان نوبت من شد![]()
********************
روز ۴ شنبه هفته قبل نازنین با مامانش خونه ما بودن . دخترا خوب با هم بازی کردن بعداز نهار هم رفتیم پیاده روی و بچه ها هم با دوچرخه هاشون بازی کردن .
روز ۴ شنبه این هفته هم ما خونه نازنین دعوت بودیم که خاله مهری خیلی زحمت کشیدن صبح بچه هارو بردیم باغ وحش .خیلی براشون جالب بود البته برای یاسمن بیشتر چون دفعه اولش بود که باغ وحش رو میدید و حیوانات توش رو .یاسمن خیلی خوشش اومده بود بیشتر از قفس زرافه که خیلی به نظرش جالب اومده بود .چون خیلی بزرگ بودن .بعد هم از شیر و گوریل که خیلی بزرگ بود و به زور دو قدم راه میرفت.بعد از نهار هم رفتیم استخر اونجا هم یاسمن می ترسید که تو استخر بزرگ بره .استخر کوچیک هم ابش کنترل شده نبود و سرد بود بهش اجازه ندادم که بره کلی با خواهش و الماس که بیا بورو پیش نازنین ولی اصلا قبول نمیکرد . از اخر هم دادمش بغل مامان نازنین که تو اب بود اگه بدونین چقدر گریه کرد و داد زد که نمی خوام اب بازی کنم بعد هم اونقدر مامان نازنین بهش گفت کهمن هستم مواظبتم و اصلا ترس نداره و کم کم پاهاشو رسوند به زمین و ولش کرد یاسمن هم محکم کناره استخر رو گرفته بود و تکون نمی خورد فقط ۵ دقیقه تو اب وایستاد و اومد بیرون .بعد از استخر هم رفتیم سوپر و دوباره اومدیم خونه تا ساعت ۹ بودیم و اومدیم خونه خودمون .
*******************
دخترم باسواد شده.اخه از روزی که الفابت انگلیسی رو بهش یاد دادم هر وقت میریم بیرون تابلوهای مغازه هارو می خونه. یا هر جای دیگه که کلمات انگلیسی رو ببینه می خونه.
خوندنشم اینجوریه.مثلا blogfa رو اینجوری می خونه:(B) (L) (O) (G) (F) (A) همه کلمات رو تک تک می خونه.جیگر این دختر باسواد رو برم من .اینقدر کیف میکنم وقتی تابلوها رو می خونه با یه دقتی می خونه که خدا می دونه![]()


