سلام به همه دوستاي خوب و مهربونم
عيدتون مبارك.
اميدوارم همگيتون خوب و خوش و سلامت باشين همچنين كوچولوهاي خوشكل و نازتون .
ببخشيد كه من خيلي دير ميام .ولي بيشتر روزها ميام و به وبلاگاتون سر ميزنم ولي نميتونم براتون كامنت بزارم .سرعت اينترنت اينجا خيلي پايينه تا ميخوام چند تا وبلاگ باز كنم پدرم در مياد.
*******************************
امروز نيمه شعبان و ميلام با سعادت حضرت مهدي هست . همچنين به روايتي تولد ياسمن خانومي ما به ماه قمري .نزديك به 4 سال پيش بود كه من باردار بودم و ماه اخر بود و نزديك نيمه شعبان و من چقدر ارزو داشتم كه دخترم همون روز نيمه شعبان به دنيا بياد . با اينكه هنوز تا زايمانم يك هفته مونده بود انگار يه چيزي تو دلم همش ميگفت كه دخترم زودتر به دنيا مياد .و همون روزي كه ارزوشو داشتم .شب جمعه بود و شب نيمه شعبان .با همسرم و عمه تانيا رفتيم بيرون كه بگرديم . تو خيابون همش ابميوه و شيريني و شكلات ميدادن .كم كم داشتم احساس كمر دردي ميكردم ولي خيلي كم بود .يك ساعتي تو خيابون گشتيم و مغازه ها رو نگاه كرديم و ديدم دردم بيشتر شد و به همسرم گفتم برگرديم .اومديم خونه ولي دردام كم نشد ولي بيشتر هم نشد و از اونجايي كه اخرين باري كه دكترم من و چك كرده بود گفته بود رحم براي زايمان امده است و هر وقت كمترين دردي داشتي سريع بيا بيمارستان .منم تا ساعت 12 شب صبر كردم ولي دردام خوب نشد و تصميم گرفتيم بريم بيارستان و ببينن موقع زايمان شده يا نه .اول هم رفتيم دور حرم كه خيلي چراغاني كرده بودن و خيلي قشنگ بود .از همون جا دعا كردم كه بچه سالم به ما بده . بعدش رفتيم بيمارستان كه پرستار بعد از اينكه چك كرد زنگ زد به دكترم و دكتر گفت چون دردام زياد نيست تا صبح صبر كنن تا دردام زياد بشه .اون شب همون جا موندم ولي اصلا خوابم نبرد . صبح ساعت 8 روز جمعه بود كه دكترم اومد و رفتيم اتاق زايمان و ساعت 9:30 ياسمن خانومي به طور طبيعي به دنيا اومد .خيلي خوشحال و سپاسگذارم از خداي خوب و مهربون كه يك هديه خوب و گرانقدر به من و همسرم بخشيد .واز خدا ميخوام به ما توفيق بده كه بتونيم دختري خوب و شايسته تربيت كنيم . ![]()
****************************
بابا جون ياسي خانوم 15 مرداد همون روزي كه عروسي پسر داييش بود اومدن و ما خيلي خوشحال شديم .عروسي هم باغ خودمون بود كه خيلي قشنگ درست كرده بودن .همون روز عروسي رفتيم اتليه و چند تا عكس گرفتيم كه تا حالا وقت نكرديم بريم و سفارش عكسارو بديم .بس كه سرمون شلوغه و هنوز مهموني ها تموم نشده .
بعد از عروسي باز دوباره پا گشاي عروس جديد شروع شد و هر روز يه جا دعوت بوديم .تا الان هم ادامه داره .
فكر كنم تا روزي كه دوباره بر گرديم دبي 7 8 كيلو اضافه وزن داشته باشم .
***************************
از ياسي جونم بگم كه يك زبوني پيدا كرده كه خدا ميدونه .اصلا هم كم نمياره و هر كي هر چي بگه ياسمن يك جوابي داره كه بده .همش هم مشغول بازي و شيطنت با بچه هاست .عسل دختر عمه تانيا رو دوست داره ولي گاهي يك كم حسودي ميكنه .اگه من يه وقتي بغلش كنم ياسمن زود مياد ميگه بدش بغل من اگرم بغلش بدم بدو بدو ميكنه با بچه بغلش .يا ميگه مامان منو بغل كن .
حرفي كه هر روز ياسمن به عمه تانيا ميزنه :
ياسمن:عمه تانيا شما منو بيشتر دوست دارين يا عسلو
عمه تانيا :هر دوتونو دوست دارم عمه جون 
ياسمن:پس ميرين برام چيپس درست كنين 
و عمه تانياي بيچاره هر روز مجبوره براي ياسمن چيپس سرخ كنه .
***************************
روز جمعه رفتيم باغ و همه فاميلاي همسري هم اومدن و خيلي به همگي خوش گذشت .مخصوصا به ياسمن كه همش با بچه ها بازي ميكرد .
ديروز هم طبق قراري كه از قبل گذاشته بوديم با دختر خاله ها و دختر دايي ها و دختر عموهاي همسرم كه تقريبا 27 نفر بوديم رفتيم موجهاي ابي .خيلي خيلي خوش گذشت .از صبح ساعت 10 رفتيم تا شب ساعت 7:30 .من ياسمن رو نبردم چون هم گفته بودن بچه هاي زير 4 سال رو راه نميدن و هم گفتم اگه ببرمش هم خسته ميشه از صبح تا شب .هم من نميتونم راحت باشم و همش بايد دنبال ياسمن ميرفتم .ولي براي بچه ها هم خيلي بازي هاي قشنگي درست كردن .
******************************
راستي گوشاي ياسمن رو سوراخ كردم .روز 12 مرداد ياسمن رو كه خيلي دوست داشت گوشاش رو سوراخ كنم و هر روز ميگفت بريم گوشامو سوراخ كنين بردم دكتر نزديك خونمون كه منشيش دستگاه داره و گوش سوراخ ميكنه و گوشاي ياسمن جون رو سوراخ كرديم .دختركم مثل خانوما نشست و حتي يه اخ نگفت .يك هفته بعدش گوششو خارونده بود كه گوشواره از گوشش در اومده بود .هر كار كردم نذاشت كه دوباره گوشوارشو گوشش كنم و چند روز بعد دوباره بردم و گوشش رو دوباره با دستگاه سوراخ كرد ولي باز دوباره فرداش همون گوشواره در اومد و باز هم نذاشت دوباره گوشش كنم .الان هم يك گوشش گوشواره داره و يكي ديگه نداره .بايد دوباره ببرم كه همون خانوم منشي گوشش كنه .
******************************
ناخن خوردن ياسمن هم هنوز خوب نشده و ديگه خيلي بعضي وقتا حرصمو در مياره .
هر چي خودمو بي خيال ميگيرم ميگم همش بهش نگم كه بيشتر رو اين موضوع حساس ميشه ولي بازم انگار نه انگار .الان چند وقته من اصلا ناخن هاشو نميگيرم و همش كوتاهه .اصلا نمياره بلند شه .هر كاري هم كه كردم بازم اين عادتش از سرش نرفت كه نرفت .اين هفته اگه بشه ميخوام ببرمش دكتر .دعا كنين ديگه اين كارو تكرار نكنه . باور كنين خيلي ناراحتم و جوش ميزنم .يه روز به دستاش فلفل زدم كه ناخناش تند بشه و ديگه ناخنشو تو دستش نكنه .ولي زود رفت و دستاشو شست .![]()
![]()
*******************************
هر روز ياسي لباس عروسشو ميپوشه و مياد و ميگه ببينين من عروس شدم .يا ميگه مامان پاشو بريم عروسي .
پدر شوهرم به ياسمن ميگه كي بزرگ ميشي كه من عروست كنم .ميگه نميخواد شما منو عروس كنين من خودم عروس ميشم .
********************************
حالا براي رفع خستگي چند تا عكس ببينيد .
ياسمن جون همين جمعه در باغ

از سمت راست :سارا عماد ياسمن و سارينا جون

اينم نمايي ديگر

اينم عروس كوچولوي خونه ما

اينم جمعه هفته قبل كه رفته بوديم باغ

سلام به همه دوستاي خوب و مهربونم
امیدوارم همتون خوب و خوش و سلامت باشین.
دلم خيلي براي همتون تنگ شده بود .
از روزي كه اومديم مشهد اصلا وقت نكردم بيام و بهتون سر بزنم .میگین چرا الان بهتون میگم .
ما روز جمعه 24 تير بليط داشتيم و صبح ساعت 9 رفتيم فرودگاه .ساعت 11:15 پرواز داشتيم .ياسي هم خيلي خوشحال بود كه بلاخره ميريم مشهد .پرواز با نيم ساعت تاخير انجام شد و ياسي جون طبق معمول بعد از بلند شدن هواپيما خوابيد و 15 دقيقه قبل از رسيدن بيدار شد .وقتي هواپيما ميخواست بشينه همش تكون ميخورد و ميومد پايين و دوباره ميرفت بالا كه ياسي خيلي خوشش اومده بود و همش ميخنديد و ميگفت :ميريم بالا ميايم پايين .خلاصه رسيديم مشهد و اومديم از فرودگاه بيرون كه عمو فريد و پدر جون و عمه مريم اومده بودن فرودگاه ياسي جون هم با ديدن عمه مريم و فرشيد و مرسل بچه هاي عمو جونش حسابي خوشحال شده بود .خونه هم كه اومديم همش مشغول بازي بود و اصلا يادي از من و بابايي نميكرد .
روز شنبه هم جهاز عروس خانوم رو برده بودن و ما رو دعوت كرده بودن كه بريم و جهيزيه و خونه عروس رو ببينيم .اونجا هم قوم و خويش ها رو ديدم و از ديدن همشون خوشحال شدم.
روز يكشنبه هم رفتم ديدن خانوم برادرم و علي كوچولوي خوشكل ناز. واي ماشالله اينقدر اين علي اقا خوشكل و خوردني بود كه اگه يه دقيقه بغل من ميومد درسته قورتش ميدادم .ولي انگاري فهميده بود اگه بغلم بياد امنيت نداره و نيومد بغلم .يك كمي هم تب داشت كه مامانش گفت به خاطر دندوناشه .خلاصه كه اين فسقلي رو فقط 10 دقيقه ديدم و بعد خوابش برد و من حتي وقت نكردم چند تا عكس ازش بگيرم .و واقعا عقده اي شدم .
روز دوشنبه صبح زود با همسري رفتيم حرم .واقعا جاي همگي شما خالي .خيلي خوب بود و البته با اينكه صبح زود رفته بوديم ولي بازم خيلي شلوغ بود .براي همه شما دوستاي گلم دعا كردم .و از امام رضا خواستم حاجت همگي شما رو بده و از همه مهم تر نعمت سلامتي رو .جلوي ضريح كه رفتم همه شماها يكي يكي يادم ميومدين و براتون دعا ميكردم البته اگه امام رضا منو قابل بدونه و دعا هامو مستجاب كنه .
تي تي جون براي شما هم مخصوص دعا كردم و همش تو حرم ياد شما بودم و از امام رضا خواستم كه هر حاجتي كه دارين رو به اجابت برسونه .
روز دو شنبه شب هم حنابندون بود وهم عمه تانيا جون ياسمن ساعت 9 قرار بود برسن مشهد .كه بقيه رفتن فرودگاه و من چون رفته بودم ارايشگاه و با اون موها و صورت ارايش كرده نميتونستم برم فرودگاه رفتم حنابندون .مادر جون و بقيه هم از فرودگاه رفتن خونه و عمه تانيا حاضر شده بود و ساعت 10:30 رسيدن به مجلس . عسل دختر تانيا جون هم ماشالله خيلي ناز و خوشكله .ولي چون خيلي خسته بود و عادت به شلوغي نداشت وقتي اومدن همش داشت گريه ميكرد واز اون همه جمعيت و سرو صدا ترسيده بود .
روز سه شنبه هم عروسي بود كه جاتون خالي خيلي خيلي خوش گذشت و بلاخره ياسمن خانوم به ارزوش رسيد و لباس عروسش رو پوشيد .راستي شب حنابندون ياسي و نازنين جون تا جايي كه تونستن رخصيدن و حركات موزون از خودشون در اوردن .عروسي هم تو باغ عموي همسري بود كه خيلي قشنگ درست كرده بودن و هوا هم خيلي خوب بود .تا ساعت 4 صبح عروسي طول كشيد و بعد عروس كشون كه رفتيم دور حرم و بعد هم خونه عروس خانوم .تا اومديم خونه هوا روشن شده بود .
روز 5 شنبه هم مراسم پاتختي بود كه اونجا هم از ساعت 12 ظهر تا 9 شب طول كشيد .واقعا همه خسته شده بوديم و هم بهمون خوش گذشته بود .
روز جمعه هم رفتيم باغ خودمون و همه دور هم بوديم و بازم خدا رو شكر خوش گذشت . ياسمن جوني هم همش زير درختا بود و يه درخت كوچيك الو زرد پيدا كرده بود كه پر الو زرد بود يه سبد برداشته بود و رفته بود يكي يكي الو ميكند و تو سبدش مينداخت .
**********************************
روز يكشنبه هم بابا كاظم رفتن دبي و من و ياسي تنها شديم و خيلي دلمون گرفته شد .البته من بيشتر ياسمن كه همش در حال بازي و خوش گذراني هست ولي وقتي تنها ميمونه ميگه بابايي كي مياد من دلم براش تنگ شده .بابا جون هم همش زنگ ميزنه و ميگه دلم براتون تنگ شده و همش اينجا دلم ميگيره .امیدوارم این چند روز دوری هر چه زودتر تموم بشه و بابا جون به سلامتی برگرده پیشمون و ما هم از تنهایی در بیایم .
**********************************
روز دو شنبه هم يه عروسي ديگه دعوت بوديم .
روز سه شنبه باغ يكي از دوستامون عروس رو پاگشا كرده بودن كه اونجا هم خيلي خوش گذشت .
روز 4 شنبه هم مادرشوهر جان عروس خانوم رو پاگشا كردن و 120 نفر دعوتي داشتيم براي شام كه تو باغ خودمون گرفتيم .همون روز درست قبل از اينكه بريم باغ يه تیکه شيشه كه نميدونم از كجا اومده بود رفت كف پام و يك شكاف عميق تو پام ايجاد كرد كه خيلي خون اومد و من مجروح بودم اون شب و همش لنگان لنگان راه ميرفتم .جاي همسر جونم خيلي خالي بود و من همش ناراحت بودم كه ما همه اينجا دور هم هستيم و همسر جونم تو دبي تنهاست .
******************************
روز 5 شنبه يعني ديروز هم مادر بزرگ عروس خانوم كه زن عموي همسري هست عروس و پاگشا كردن و بازم نهار اونجا دعوت بوديم .
امروز هم چون ديگه واقعا واقعا همه خسته بوديم تصميم گرفتيم كه نريم باغ و استراحت كنيم .خدايش ادم خيلي خسته ميشه اينقدر مهموني و عروسي بره .ولي هميشه خدا شادي و عروسي بده .
******************************
حالا ميبينيد دليل دير كردن من چي بود .باور كنين از روزي كه اومدم همون يك بار كه رفتم حرم ديگه هيج جا نرفتم و همش عروسي و مهموني و پارتي بوديم .
تازه عروسي بعدي هم 15 مرداد هست كه عروسي دختر و پسر دايي همسري هست .عروسي اونا تو باغ ما هست .
واقعا ببخشيد كه نميتونم بهتون سر بزنم .باور كنين اصلا وقت نميكنم ولي هر وقت خالي كه داشته باشم ميام و وبلاگاتونو ميخونم .خيلي دلم براتون تنگ شده بود .
ببخشید که پستم طولانی شد و خسته تون کرد .
حالا برای رفع خستگی چند تا عکس از فرشته کوچولوی خوشکلم براتون میزارم .

اينم يكي ديگه

اينجا هم مشغول آلو چيدنه
