اول از همه سلام
دوم اینکه روز پدر و ولادت حضرت علی (ع) رو به همه تبریک میگم .روز پدر و به بابا جون خوب و مهربون یاسمن بازم با تاخیر تبریک میگم .همچنین به پدر خودم و پدر همسرم تبریک میگم .از خدای بزرگ میخوام همیشه سایه شما دو پدر عزیز رو سرمون باشه و دعای خیرتونو هیچ وقت از ما دریغ نکنین .
بازم دیر شد اپ کنم .
********************
یک خطر بزرگ هفته قبل از بیخ گوش بابا جون خدا رو شکر رد شد .هفته قبل شب که بابا جون میخواد بیاد خونه میره که پلاستیکای خرید رو بزاره صندوق عقب ماشین .در صندوق رو که باز میکنه در به شدت باز میشه و همون موقع هم بابا جون وسایلا رو میخواد بزاره که تا سرشو میاره پایین در صندوق عقب به شدت میاد پایین و میخوره به سر بابایی .و تا بابا جون سرشو میاره بالا میبینه صورتش پر خون شد .بله سر بابا جون میشکنه و یک شکاف چند سانتی باز میشه .همون موقع من زنگ زدم به موبایل بابا جون که دیدم صداش داره میلرزه تا پرسیدم چی شده گفت که سرم به در خورده و داره خون میاد .خیلی نگران شدم خودتون میدونین ادم این جور خبرارو که میشنوه چه حالی به ادم دست میده . به بابا جون گفتم زود بورو بیمارستان و گوشی رو قطع کردم .خیلی نگران شده بودم همش فکر میکردم اتفاق بد تری نیوفتاده باشه و همسرم به من گفته در خورده به سرم .بازم خوب بود که داداشم بوده با همسرم و کمی خاطرم جمع بود که تنها نیست .خلاصه تا یک ساعت بعد دلم به هزار راه رفت اینقدر میترسیدم که حتی جرات نمیکردم زنگ بزنم و بپرسم که چی شد .بلاخره زنگ زدم به موبایل داداشم و ازش پرسیدم که چی شد که گفت اتفاقی نیوفتاده و کمی خراش بوده که خوب شده و بیمارستان هم نرفتیم الان اومدیم برای تو حیاط گل بخریم . منم که اینو شنیدم خاطرم جمع شد وکمی هم همسری بیچاره رو ملامت کردم که منو نگران کرده و اتفاقی نیوفتاده بوده .یک ساعت دیگه هم گذشت و دیدم که بابا جون داداشم اومدن . در و که باز کردم همسری رو دیدم با یک سر باندپیچی کرده .که تازه متوجه شدم داداشم به خاطر اینکه من نگران نباشم دروغ گفته به من .سر همسری چند تا بخیه خورده بود و کمی از موهاشم تراشیده بودن که بتونن بخیه بزنن .خدا رو شکر که بخیر گذشت .چند روز سرش باند پیچی بود و یک روز در میان میرفتیم برای پانسمان و ضد عفونی کردن .هفته بعد هم باید بریم که بخیه ها رو در بیارن .
*************************
یاسی جونم هم چند روز سرماخورده بود و اصلا حال نداشت و بی اشتها شده بود که الان خدا رو شکر کمی بهتر شده .
هوا خیلی خیلی گرم شده .
*************************
فستیوال تابستانی دبی هم چند روزه شروع شده و دو سه بار یاسمن رو بردم ریف مول که اونجا برای بچه ها برنامه دارن . هم نمایش و مسابقه هم نقاشی و کاردستی و نقاشی روی صورت بچه ها .یاسمن جون هم هر دفعه رفته صورتشو داده براش نقاشی کشیدن .یک بار پروانه یک بار گربه و دفعه اخری هم گفته میخوام گل بکشه تو صورتم .برنامه های جالبی هست برای بچه ها .همین که اینجا که همه بچه ها تنها هستن و جای دیگه ای هم نمیشه که بچه ها رو برای تفریح ببریم به خاطر گرمی هوا این برنامه ها برای سرگرمی بچه ها خیلی خوبه .
************************
یاسمن خانوم هم این چند وقت خودشو با نقاشی کشیدن و تلویزیون دیدن سرگرم میکنه .تازگی ها نقاشی با اب رنگ رو بیشتر میپسنده .با اسباب بازیهاش هم اصلا کار نداره چند وقته همه رو ول کرده حتی بهشون نگاه هم نمیکنه در حالی که قبلا خیلی باهاشون بازی میکرد .الان دیگه بزرگ شده و بازی با عروسک و اسباب بازی براش جالب نیست .بازی این روزاش بیشتر عروس بازی هست .مثلا یاسی عروس میشه و ما مهمون ویاسمن میاد مثل عروسا به ما خوش امد میگه و با ما سلام احوال پرسی میکنه .
حرفهای خیلی قلمبه سلمبه ای هم تازگی ها یاد گرفته که خیلی خوشم میاد.
مثلا وقتی از ما میخواد که براش کاری رو انجام بدیم اولش میگه :خدا تو رو خیر ببینه (خدا خیرت بده)این کارو برام انجام میدی؟
یا اون روز که به خاطر سرماخوردگیش براش سوپ درست کرده بودم بعد از اینکه سوپشو خوردبه من میگه مامان مرسی سوپ فوق العاده خوشمزه شده بود .
کلماتی مثل :اتفاقا .. .. به هیچ وجه ..و چند تا کلمه دیگه که الان تو ذهنم نیست رو خیلی خوب تو جمله هاش به کار میبره.
نقاشی کشیدنش خیلی بهتر شده الان دیگه فکر میکنه و نقاشی میکشه . راستی روز پدر هم برای بابا جونش نقاشی کشیده بود وشب که بابا جون اومد خونه نقاشی رو بهش داد و گفت این برای شماست .
توی نقاشیهاش خورشید ..باران..خونه با پله هاش ...دریا...سبزه ...گل و درخت میکشه .
*************************
روزهای جمعه با بابا جون و دایی سعیدش میره استخر جلوی خونمون و شنا میکنه و قبلا توی استخر بچه ها میرفت ولی الان میره توی استخر بزرگها و بازوبنداشو میبنده به بازوهاش و میره تو استخر بزرگها و بازی میکنه .خودش خیلی خوشحاله که توی استخر بزرگها میره و دیگه نمیترسه .