<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یاسمین   کوچولوی   شیطون</title>
<link>http://shaetonak.blogfa.com/</link>
<description>یاسمین  جون   عشق  بابا   کاظم    و  مامان  بنفشه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 10 Sep 2009 13:00:17 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://shaetonak.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>پست خصوصی </description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 13:00:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shaetonak&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>shaetonak</dc:creator>
<guid>http://shaetonak.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد وبلاگ</title>
<link>http://shaetonak.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;حلول ماه مبارک رمضان رو بر همه مسلمانان تبریک میگم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طاعات و عباداتتون قبول باشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام مامانی ها خوبین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;*************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول از همه بگم که وبلاگ یاسمن جونم 2 ساله شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;.اول شهریور تولد 2 سالگی وبلاگ یاسمن جونی بود .انگاری دیروز بود که این وبلاگ رو درست کرده بودم .خیلی زود گذشت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;*************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا تولد خود یاسمن جونی هم فقط یک ماه و یک هفته دیگه مونده .دخترکم داره 5 سالش میشه .امسال که هیچ کسی هم نیست که برای تولد یاسمن دعوتشون کنیم .همه دوستاش رفتن مسافرت .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ff33&gt;*************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;روز  جمعه هم هفتمین سالگرد ازدواجمون هست . خیلی زود گذشت .باورم نمیشه به همین زودی هفت سال گذشت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;*************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک ماه دیگه هم مدرسه هاش شروع میشه و خانومی مون محصل میشه .هنوز نرفتیم که لباس هاشو از مدرسه بگیریم .شاید هفته دیگه برم و لباساشو بگیریم .و هم ببینم از کی شروع میشه مدرسش .سالهای دیگه که از 15 شهریور شروع میشد ولی امسال بخاطر ماه رمضان مدرسه ها از مهر شروع میشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز کیف و لوازم مدرسه هم براش نگرفتم .چون میدونم اگه بگیرم تا روزی که بخواد بره مدرسه باید یکی دیگه بگیرم .منم گذاشتم اخر سر بگیرم .البته یک کیف پارسال براش گرفته بودم اینقدر دوست داشت بره مدرسه و کیف داشته باشه یک کیف مدرسه و کل لوازم التحریر یک سری کامل براش گرفتیم .ولی برای مدرسش میخوام جدید بگیرم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;*****************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم همه دختر های هم سن یاسمن لجبازن یا فقط دخملی من اینطوریه .مکافاتی دارم باهاش وقتی میخوایم بریم بیرون .برای لباس پوشیدن و مو بستنش .هر لباسی که براش بیارم میگه اینو نمیخوام اینو دوست ندارم .با هزار دردسر لباسشو تنش میکنم و دوباره موقع مو بستن روز از نو روزی از نو . دوباره این مدلی نمیخوام موهامو ببندی اینجوری دوست ندارم .خلاصه کلی دردسر داریم با این دختری .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چی هم باهاش صحبت میکنم که لباسی که من براش انتخاب میکنم حتما خوبه و بهش میاد قبول نمیکنه .خودش هم که اگه بخواد به سلیقه خودش لباس بپوشه که افتضاحه .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;*************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کامپیوتر و سی دی رو هم هنوزم خیلی دوست داره و اگه بزارمش از صبح تا شب میخواد بشینه پیش کامپیوتر و سی دی ببینه . البته الان خیلی محدود کردم و فقط یک روز در میون یک ساعت اجازه داره سی دی ببینه .کامپیوتر رو رمزی کردم که نتونه روشنش کنه . هر موقع که میخوام روشنش کنم یاسمن میاد و میخواد ببینه رمزش چیه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; . یک بار هم موفق شد و رمزشو یاد گرفت &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;که مجبور شدم دوباره عوضش کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 09:52:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shaetonak&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>shaetonak</dc:creator>
<guid>http://shaetonak.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیمه شعبان مبارک</title>
<link>http://shaetonak.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;نیمه شعبان و میلاد با سعادت حضرت مهدی(عج) رو به همه تبریک میگم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همچنین به روایتی تولد دختر گل خودم رو تبریک میگم که اونم روز نیمه شعبان به دنیا اومد .درست مثل 5 سال پیش که یاسمن به دنیا اومد اون روز هم جمعه بود و نیمه شعبان .چقدر زود میگذره داره 5 سال میشه از اون روز خوب و به یاد ماندنی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cccc&gt;******************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش بلاخره در یک اقدام سریع و بدون اصلاع بابا جون و به خواست خود یاسمن رفتیم و موهاشو کوتاه کردم .اخه هوا خیلی گرم شده و موهای یاسمن خیلی بلند شده بود و همش گرمش میشد ومیگفت برم موهامو کوتاه کنین من میخوام موهام کوتاه باشه منم بلاخره رفتم و موهاشو کوتاه کردم تا روی شونه هاش .خودش که خیلی خوشش اومد .بابا جون هم اولش همش میگفت چرا کوتاه کردی موهاشو ولی بعدش دیگه هیچی نگفت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;****************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش داشت تو خونه بدو بدو میکرد که پاش به فرش گیر کرد و افتاد و چونش خورد به دیوار و شکافته شد و خون شد و کلی گریه کرد دخترکم .من تو اشپزخونه بودم که دیدم صدای افتادن و بعدش هم گریه یاسمن بلند شد . اومدم دیدم با صورت رو زمین افتاده و گریه میکنه . بغلش کردم و دیدم صورتش طوری نشده و پرسیدم که کجات خورد که چونشو نشون داد . خواستم هواسشو پرت کنم گفتم وای ببین داره خون میاد تا دستشو برد زیر چونش و نگاه کرد دید دستش پر خون شده خونارو که دید گریش بلند تر شد .وقتی نگاه کردم زیر چونشو دیدم بدجور شکاف خورده و باز شده و گوشتش معلومه به هر بدبختی بود خونشو بند اوردم و با بتادین ضد عفونیش کردم .تا دیروز هنوز هم زیر چونش زخم بود که دیروز خودش افتاد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;****************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی فرشته مهربون شبها میاد و ناخن های یاسمن رو لاک میزنه .صبح که یاسمن از خواب بیدار میشه و ناخن هاشو میبینه خیلی خوشحال میشه کلی ذوق میکنه .منم میگم چون دختر خوبی هستی فرشته ها میان و برات لاک میزنن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;****************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه 10 روزی عمو جون یاسمن اومده بودن پیش ما و یاسمن همش میگفت ما هم با عمو فرید بریم مشهد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم چند تا عکس  از یاسمن جون  با موی کوتاه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 496px; HEIGHT: 478px&quot; height=568 alt=&quot;یاسمن در امارات مول&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/2s8h3ip.jpg&quot; width=496 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عروسک من در فست فود امارت مول &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;یاسمن و باربی&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/1zzrfwk.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;یاسمن  و باربی در toy  store&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/6edc1i.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;موی کوتاه بهش میاد یا نه؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 20:42:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shaetonak&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>shaetonak</dc:creator>
<guid>http://shaetonak.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تبریک روز  پدر </title>
<link>http://shaetonak.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;اول از همه سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوم اینکه روز پدر و ولادت حضرت علی (ع) رو به همه تبریک میگم .روز پدر و به بابا جون خوب و مهربون یاسمن بازم با تاخیر تبریک میگم .همچنین به پدر خودم و پدر همسرم تبریک میگم .از خدای بزرگ میخوام همیشه سایه شما دو پدر عزیز رو سرمون باشه و دعای خیرتونو هیچ وقت از ما دریغ نکنین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم دیر شد اپ کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;********************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک خطر بزرگ هفته قبل از بیخ گوش بابا جون خدا رو شکر رد شد .هفته قبل شب که بابا جون میخواد بیاد خونه میره که پلاستیکای خرید رو بزاره صندوق عقب ماشین .در صندوق رو که باز میکنه در به شدت باز میشه و همون موقع هم بابا جون وسایلا رو میخواد بزاره که تا سرشو میاره پایین در صندوق عقب به شدت میاد پایین و میخوره به سر بابایی .و تا بابا جون سرشو میاره بالا میبینه صورتش پر خون شد .بله سر بابا جون میشکنه و یک شکاف چند سانتی باز میشه .همون موقع من زنگ زدم به موبایل بابا جون که دیدم صداش داره میلرزه تا پرسیدم چی شده گفت که سرم به در خورده و داره خون میاد .خیلی نگران شدم خودتون میدونین ادم این جور خبرارو که میشنوه چه حالی به ادم دست میده . به بابا جون گفتم زود بورو بیمارستان و گوشی رو قطع کردم .خیلی نگران شده بودم همش فکر میکردم اتفاق بد تری نیوفتاده باشه و همسرم به من گفته در خورده به سرم .بازم خوب بود که داداشم بوده با همسرم و کمی خاطرم جمع بود که تنها نیست .خلاصه تا یک ساعت بعد دلم به هزار راه رفت اینقدر میترسیدم که حتی جرات نمیکردم زنگ بزنم و بپرسم که چی شد .بلاخره زنگ زدم به موبایل داداشم و ازش پرسیدم که چی شد که گفت اتفاقی نیوفتاده و کمی خراش بوده که خوب شده و بیمارستان هم نرفتیم الان اومدیم برای تو حیاط گل بخریم . منم که اینو شنیدم خاطرم جمع شد وکمی هم همسری بیچاره رو ملامت کردم که منو نگران کرده و اتفاقی نیوفتاده بوده .یک ساعت دیگه هم گذشت و دیدم که بابا جون داداشم اومدن . در و که باز کردم همسری رو دیدم با یک سر باندپیچی کرده .که تازه متوجه شدم داداشم به خاطر اینکه من نگران نباشم دروغ گفته به من .سر همسری چند تا بخیه خورده بود و کمی از موهاشم تراشیده بودن که بتونن بخیه بزنن .خدا رو شکر که بخیر گذشت .چند روز سرش باند پیچی بود و یک روز در میان میرفتیم برای پانسمان و ضد عفونی کردن .هفته بعد هم باید بریم که بخیه ها رو در بیارن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;*************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاسی جونم هم چند روز سرماخورده بود و اصلا حال نداشت و بی اشتها شده بود که الان خدا رو شکر کمی بهتر شده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوا خیلی خیلی گرم شده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;*************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فستیوال تابستانی دبی هم چند روزه شروع شده و دو سه بار یاسمن رو بردم ریف مول که اونجا برای بچه ها برنامه دارن . هم نمایش و مسابقه هم نقاشی و کاردستی و نقاشی روی صورت بچه ها .یاسمن جون هم هر دفعه رفته صورتشو داده براش نقاشی کشیدن .یک بار پروانه یک بار گربه و دفعه اخری هم گفته میخوام گل بکشه تو صورتم .برنامه های جالبی هست برای بچه ها .همین که اینجا که همه بچه ها تنها هستن و جای دیگه ای هم نمیشه که بچه ها رو برای تفریح ببریم به خاطر گرمی هوا این برنامه ها برای سرگرمی بچه ها خیلی خوبه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6633&gt;************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاسمن خانوم هم این چند وقت خودشو با نقاشی کشیدن و تلویزیون دیدن سرگرم میکنه .تازگی ها نقاشی با اب رنگ رو بیشتر میپسنده .با اسباب بازیهاش هم اصلا کار نداره چند وقته همه رو ول کرده حتی بهشون نگاه هم نمیکنه در حالی که قبلا خیلی باهاشون بازی میکرد .الان دیگه بزرگ شده و بازی با عروسک و اسباب بازی براش جالب نیست .بازی این روزاش بیشتر عروس بازی هست .مثلا یاسی عروس میشه و ما مهمون ویاسمن میاد مثل عروسا به ما خوش امد میگه و با ما سلام احوال پرسی میکنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرفهای خیلی قلمبه سلمبه ای هم تازگی ها یاد گرفته که خیلی خوشم میاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثلا وقتی از ما میخواد که براش کاری رو انجام بدیم اولش میگه :خدا تو رو خیر ببینه (خدا خیرت بده)این کارو برام انجام میدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا اون روز که به خاطر سرماخوردگیش براش سوپ درست کرده بودم بعد از اینکه سوپشو خوردبه من میگه مامان مرسی سوپ فوق العاده خوشمزه شده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلماتی مثل :اتفاقا .. .. به هیچ وجه ..و چند تا کلمه دیگه که الان تو ذهنم نیست رو خیلی خوب تو جمله هاش به کار میبره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نقاشی کشیدنش خیلی بهتر شده الان دیگه فکر میکنه و نقاشی میکشه . راستی روز پدر هم برای بابا جونش نقاشی کشیده بود وشب که بابا جون اومد خونه نقاشی رو بهش داد و گفت این برای شماست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی نقاشیهاش خورشید ..باران..خونه با پله هاش ...دریا...سبزه ...گل و درخت میکشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;*************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهای جمعه با بابا جون و دایی سعیدش میره استخر جلوی خونمون و شنا میکنه و قبلا توی استخر بچه ها میرفت ولی الان میره توی استخر بزرگها و بازوبنداشو میبنده به بازوهاش و میره تو استخر بزرگها و بازی میکنه .خودش خیلی خوشحاله که توی استخر بزرگها میره و دیگه نمیترسه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 14:00:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shaetonak&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>shaetonak</dc:creator>
<guid>http://shaetonak.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ثبت نام مدرسه</title>
<link>http://shaetonak.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول از همه روز مادر رو به همه مامان ها از جمله مامان خوب و زحمت کش خودم و مادر همسرم البته با تاخیر تبریک میگم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخشید که بازم دیر شد و نتونستم زودتر روز مادر رو تبریک بگم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#99ff00&gt;******************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند وقته خیلی گرفتار بودم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از دلایل گرفتاریم عروس شدن دختر عمه یاسمن خانمدر مشهد بود که به تازگی ازدواج کرده و همه خرید عروس خانم از لباس و کفش و کیف و لوازم داماد به گردن من افتاده بود که یکی دو هفته کار هر روزم بازار رفتن و خرید کردن بود اونم تو هوای گرم و با بچه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته یاسمن خیلی خانم بود و به جز یکی دو روز دیگه اذیت زیادی نکرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الهام جون مبارکت باشه امیدوارم در کنار همسرت خوشبخت باشی و زندگی خوبی داشته باشین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT color=#66ccff&gt;*****************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرفتاری بعدی هم اومدن خاله و دختر خاله هام بود که چند روزی اومدن دبی .و من مهماندار بودم .یاسمن هم با دختر دختر خالم (مونا) حسابی دوست شده بود و اصلا حاضر نبودن که از هم دور بشن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدیش هم اینکه بلاخره یاسمن جون رو تو مدرسه ثبت نام کردم و خیالم راحت شد .البته دو سه هفته طول کشید تا مدارک لازم برای ثبت نام جور شد و تونستیم اسمشو بنویسیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاسی جون رو تو مدرسه بین المللی توحید ایرانی ثبت نام کردم که تدریسشون کامل انگلیسی هست و روزی یک ساعت هم فارسی درس میدن .دلیلم برای ثبت نام تو مدرسه ایرانی هم چند علت داشت که هم در کنار انگلیسی میتونه فارسی هم یاد بگیره و هم اینکه چون تا حال تو خونه بوده محیط انگلیسی براش سخت بود .و چند دلیل دیگه که برای خودم خیلی مهم بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انشالله از 3 ماه دیگه دخترک منم مدرسه ای میشه و از این بابت خیلی خوشحاله .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم در تمام مراحل تحصیلش موفق باشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در راستای تکمیل کردن مدارک مدرسه دختری دو تا واکسن هم نوش جان کرد و گواهی واکسن رو از اقای دکتر دریافت و به مدرسه تحویل داد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دو روز هم تب داشت و جای واکسنش درد میکرد که از دیروز بهتر شده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Jun 2009 14:56:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shaetonak&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>shaetonak</dc:creator>
<guid>http://shaetonak.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برگشتیم  خونمون</title>
<link>http://shaetonak.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;سلام به دوستای خوب و مهربونم که این چند وقت به یادم بودین و جویای احوالاتمون .ممنون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب ما یک هفته ای میشه که برگشتیم دبی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو شکر خوبیم و سفر خوبی بود و حسابی خوش گذشت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی اینجا هوا خیلی گرم شده و از همین الان ما حوصلمون سر رفت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;****************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاسمن خانومی هم خوبه و با اسباب بازیهاش مشغول بازی .ولی دلش برای دوستای مشهدش تنگ شده و همش میگه مامان من دوستامو تنها گذاشتم و اومدم دبی (یکی نیست بهش بگه تو خودت تنها شدی اینجا اونا اونجا همه پیش هم هستن .)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;*****************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمل چشمام هم به خیر گذشت و الان یک ماه میشه که لیزر کردم و خدا رو شکر چشمام خوبه .اصلا هم عملش ترس نداشت و این چند وقت بیخودی خودمو اذیت کرده بودم .فقط دو سه روز بعد از عمل کمی اذیت بودم که بعدش خوب شد .ممنون بابت راهنماییتون در مورد عمل و راحتیش .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc33&gt;******************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز هم رفتیم که یاسمن رو تو مدرسه ثبت نام کنیم. برای  kg2  .که چند تا از مدارکهایی رو که لازم بود نبرده بودیم و قرار شد هفته دیگه ببریم و یاسمن خانومی ثبت نام بشه .خودش که خیلی ذوق داره و دوست داره که زودتر مدرسه هاش شروع بشه که بره مدرسه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#663366&gt;*******************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشهد که بودیم یاسمن جونی گیر داده بود که برام تولد بگیرین .منم هر چی باهاش صحبت کردم که تولدت الان نیست و هنوز خیلی مونده تا تولدت .گوش نمیکرد که من نمیخوام تولدم تو دبی باشه اونجا هیچ کسی نیست و همه دوستام اینجان من دوست دارم که اینجا برام تولد بگیرین .اینقدر گفت که از اخر راضی شدیم تولد 4/5 سالگی براش بگیریم که یه موقع دل کوچولوش نشکنه که چرا برام تولد نگرفتن .یه روز جمعه همه فامیلای همسری رو دعوت کردیم باغ و به هیچ کسی نگفتیم که تولد یاسمن هست که یه موقع اذیت نشن برای کادو اوردن .خود یاسمن که میگفت به همه بگین که برام تولد بگیرن .بابا جون هم که دبی بود زنگ زدیم که تولد یاسمنه . بابا جون هم هم ما رو سورپرایز کرد و اومد مشهد و یک لپ تاپ و عروسک خوشکل هم براش کادو اورد که از اومدن بابا جون خیلی خوشحال شدیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم کیک تولدشو درست کردم .و یه تولد خوشکل برای یاسمن جون گرفتیم . که کلی خوشحال شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب بیشتر از این پر حرفی نمیکنم .چند تا عکس از یاسی جون میزارم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;جیگر مامان&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/2je3h4g.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خوشکل مامان&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;یاسمن و نازنین&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/v8iq1d.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;یاسمن  و نازنین  در  پارک  خور  قبل  از  مشهد  رفتن &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=خوشکلکم hspace=0 src=&quot;http://i44.tinypic.com/5xvlw7.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;قربون  اون خنده هات  برم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;جیگر  مامان  در  باغ&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/2vaaypj.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;جیگر   مامان   در  باغ&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;یاسمن و دوستاش&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/erlc8k.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از سمت چپ(مبینا جون یاسمن جونم   فواد  جون و  سارینا خانم )&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;اینم  کیک تولد  یاسمن جون&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/2rc2v5x.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اینم  از  کیک  دستپخت  مامان  بنفشه  که همه مهمونا  خیلی  خوششون  اومده بود  &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;جای همه خالی خیلی خوشمزه شده بود &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;حذف شد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اینم  چند تا از بچه ها .ماشالله  بیشتر  از  ۲۰  تا بچه اونجا بود &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ولی چون دوربین  رو داده بودم دست  عمه مریم  عکس  از همه  بچه ها  نگرفته &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;منم  اون موقع  بس  که  شلوغ  بود و پر  سر صدا  نشد که همه بچه ها رو جمع کنم  و ازشون عکس بندازم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/5unz1f.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اینم  اخرین عکس  عروسک کوچولوی من&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 May 2009 08:10:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shaetonak&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>shaetonak</dc:creator>
<guid>http://shaetonak.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر  مشهد+عکس</title>
<link>http://shaetonak.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;سلام به همه خوب و خوش هستین ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تعطیلات خوش گذشت؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;ما هم خوبیم .هنوز مشهد هستیم .البته من و یاسمن جون و بابا جون یک هفته ای میشه برگشته دبی و ما تنها شدیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0033&gt;********************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;ما روز 5 شنبه یک روز قبل از سال تحویل اومدیم مشهد .از اون روز هم که مشهدیم و خیلی داره خوش میگذره .دو هفته اول که به دید و باز دید عید گذشت .یاسمن خانم هم با دوستاش همش مشغول بازی بود و برای همشون استیکر اورده بود که داد بهشون .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بعد از عید دید هم مهمونی ها شروع شد که همه فامیلای همسری ما رو دعوت کردن که دست همشون درد نکنه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;این یک ماه خیلی زود گذشت .بابا جون که کار داشت مجبور شد بره و من به خاطر عمل چشمم مجبور شدم بمونم .اگه بشه میخوام چشمامو لیزر کنم که از شر عینک راحت بشم . البته دفعه های قبل میخواستم بکنم که راستش جرات نمیکردم و میترسیدم .البته الان هم کمی میترسم ولی به خاطر اینکه دیگه عینک نزنم راه دیگه ای ندارم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دکتری که چند تا از دوستامون پیشش لیزر کردن و خیلی پزشک خوب و ماهریه رفته امریکا و اول اردیبهشت میاد . منم موندم منتظر اقای دکتر .برم ببینم چی میگه و اصلا صلاح می دونه که عمل کنم یا نه؟هر چی خدا بخواد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;******************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;روز 13 بدر هم رفتیم باغ که کلی خوشکل شده بودن درختا و پر از شکوفه .یک عالم عکس گرفتیم .بقیه فامیلای همسرم هم اومدن و دور هم خیلی خوش گذشت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دیروز هم که جمعه بود دوباره رفتیم باغ که بازم کلی عکس انداختیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#3366cc&gt;*******************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;چند بار هم رفتم حرم امام رضا و برای همه دوستای گلم دعا کردم .روزای اول عید خیلی شلوغ بود ولی هفته قبل که رفتم خلوت شده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;راستی سوره کوثر هم به سوره های حفظی یاسمن جون اضافه شده .عمو جون هم یک ماشین لباسشویی براش جایزه خریدن .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;FONT color=#33ff00&gt;*******************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;من لپ تاپمو نیاوردم مشهد الان هم با لپ تاپ عمه مریم یاسی جون دارپ اپ میکنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;انشالله رفتم دبی یک اپ مفصلتر با عکس میذارم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;برام دعا کنین .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;فعلا خد احافظ تا اپ بعدی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;*********************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;فعلا  این چند تا عکس رو ببینین  تا  دفعه  دیگه   بیشتر بزارم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;یاسمن  تو  باغ&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/lzaqa.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;یاسمن جون  کنار شکوفه های درخت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;خوشکل  من&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/oa7sw3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;عشق  مامانی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/5b5pw7.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;این  نمایی  از  باغ  پر  گل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/2z5islw.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Apr 2009 13:35:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shaetonak&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>shaetonak</dc:creator>
<guid>http://shaetonak.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر مشهد  و  تبریک سال نو </title>
<link>http://shaetonak.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;با سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبین؟خسته نباشین از خونه تکونی .کارای عیدتون تموم شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که خونه تکونیم نصفه موند .اخه یک دفعه ای تصمیم گرفتیم که عید رو بریم مشهد .امسال قرار بود مادر و پدر همسرم بیان دبی که کاراشون نشد و نتونستن بیان .روز جمعه که باهاشون صحبت میکردیم خیلی اصرار کردن که شما بیاین مشهد .ما هم بعد از دو سه روز فکر کردن تصمیم گرفتیم بریم و عید رو در کنار پدر و مادر همسرم باشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز هم پاسپورتامونو دادیم برای ویزا و بلیط هم گرفتیم برای پنج شنبه که به امید خدا بریم به طرف مشهد مقدس .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاسمن خانوم هم از وقتی شنیده میخوایم بریم مشهد کلی خوشحال شده و امروز هم با هم چمدونامونو بستیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان تازه از چهار شنبه سوری اومدیم .امسال هم طبق سالهای دیگه تو حتا چهارشنبه سوری بود که هر سال ایرانیها میان اونجا تو صحرا و اتیش روشن میکنن ولی امسال پلیس ها خیلی نذاشتن همش میومدن و ماشین ها رو که کنار خیابون پارک بود رو جریمه میکردن ما هم نیم ساعتی بودیم و برگشتیم .یاسمن هم همش میترسید و نمیخواست از تو ماشین پیاده بشه .کمی باهاش صحبت کردم و مطمئنش کردم که نمیریم نزدیک اتیش که راضی شد از ماشین پیاده بشه ولی تا کمی جلوتر رفتیم دیدیم پلیس داره ماشین ها رو جریمه میکنه که ما هم زود اومدیم تو ماشین و برگشتیم خونه . یاسمن هم تو ماشین خوابش برد .اینم از چهار شنبه سوری امسال .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3333cc&gt;**************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب من گفتم بیام یه اپ کوچولو بکنم که شاید دیگه نتونم تا سال جدید اپ کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال نو رو به همه شما تبریک میگم .امیدوارم تو سال جدید هر چی از خدا میخوامین اگه به صلاحتونه بهتون بده .همچنین سال خوب و پر برکتی داشته باشین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خدا میخوام همه مریض ها رو شفا بده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به همه اونایی که نی نی میخوان بچه سالم بده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمیع ارزومندان رو به اروزی دلشون برسونه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب انشالله اپ بعدی از مشهد مقدس .شاید لپ تاپ رو با خودم نبرم اگه بردم میام و به همتون سر میزنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب فعلا خدانگهدار همگی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;********************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;هر  روزتان نوروز         نوروزتان  پیروز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Mar 2009 22:26:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shaetonak&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>shaetonak</dc:creator>
<guid>http://shaetonak.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جایزه+پی نوشت  عکسی</title>
<link>http://shaetonak.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;سلام سلام صد تا سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال و احوال دوستای گلم و بچه های ناز نازیشون چطوره؟چند وقتی اصلا حال و حوصله وبلاگ و نداشتم و برای منی که همیشه میومدم و وبلاگارو میخوندم سابقه نداشت بعضی روزا میام و وبلاگارو میخونم ولی اصلا وقت کامنت گذاشتن نداشتم وخلاصه از همه دوستای خوبم معذرت میخوام که این چند وقت کمتر بهشون سر زدم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب چه خبر خونه تکونی هاتون تموم شد یا مثل من هنوز شروع نکردین؟من که مهمون داشتم و منتظر بودم که مهمونا برن بعد شروع کنم الان هم مهمونا چند روزی هست که رفتن ولی من هنوز شروع نکردم .انشالله از هفته دیگه شروع میکنم .امسال خیلی کار هم ندارم .زود تموم میکنم خونه تکونی رو .راستش میگم هر چه دیرتر شروع کنم تا عید تمیزتر میمونه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff66&gt;**************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته قبل بعد از مدت ها یه عقد کنون دعوت بودیم تو یکی از این هتل های خوب و درجه یک . که خیلی خوب بود و خوش گذشت .یک هفته قبلش هم هر روز میرفتیم خرید لباس و کفش و کیف و......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته من تنها رفتم و یاسمین خانوم رو نبردم .اخه دعوتیشون روز جمعه بود و ما هم گفتیم حتما روز جمعه گرفتن که بچه ها پیش بابا ها باشن و مجلسشون شلوغ نشه که بعد فهمیدم که حدسمون درست بوده و خوب شد که من یاسمین رو نبرده بودم .مردا برای نهار دعوت بودن و خانوما برای شام .البته یاسمین خانوم هم از وقتی فهمید که من میخوام برم مهمونی و اون و بابایی میرن پیش عماد اصلا نگفت من با تو میرم و همش میگفت زود باش بریم که من میخوام با عماد بازی کنم .وقتی این دو تا همدیگرو میبینن چنان خوشحال میشن انگار دو تا عاشق بعد از چند سال بهم رسیدن .یاسی که چنان خنده هایی میکنه که ادم فکر میکنه یکی داره قلقلکش میده .حالا اگه تو بازار همدیگرو دیده باشن که هر چی ادمه به این دو تا نگاه میکنه و میخنده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;*************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانومی مامان دعای فرج و سوره ناس رو حفظ کرد و بابایی طبق قولی که بهش داده بود سرویس اشپزخونه و اجاق گاز خرید که جیگ مامان خیلی خوشحال شد و از اون روز همش مشغول غذا درست کردن برای بچه هاشه .تا حالا 4 تا سوره حفظ کرده .هزار ماشالله حافظه خیلی خوبی داره و هر چیزی رو خیلی زود یاد میگیره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffff33&gt;**************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق مامان هم مثل مامانش عشق پازله .اون پازلی رو که من درست کرده بودم گذاشتم زیر تختم .یاسی جون هر روز میره اونو در میاره یک قسمتشو بهم میریزه و بعد میشینه به درست کردن و همه رو درست میکنه .دیروز هم تونست پازل باربی 54 تایی که چند وقت پیش براش خریده بود رو در عرض کمتر از 10 دقیقه بدون کمک کسی درست کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3399&gt;***********************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز اومده پیشم عروسکش هم دستش بود .بهم میگه مامان میدونی مامان لی لی و اسما و عسل (عروسکاش)کیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش میگم خوب مامانشون تویی دیگه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه اره افرین مامانشون منم .باباشون هم ..........بعد از کمی فکر کردن میگه باباشون رفته ایران . اخه باباشون کار داشته ایران رفته کاراشو بکنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#99ff00&gt;*************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موهای یاسی جون رو هم کوتاه نکردم .اخه حیفم اومد بعدش هم بابا جون نذاشت که کوتاه کنم .خودش هم دیگه نمیگه که موهامو کوتاه کن .مثل اینکه پشیمون شده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT color=#0066ff&gt;*********************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پی  نوشت :&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مرسی  از  همه  دوستای خوبم  که   لطف میکنین میاین و نظر  میدین  .همه  عکس  یاسمن  رو  خواسته بودین  که  الان  اومدم  که  عکس بزارم .البته  اون  روز که  این پست  رو نوشتم  میخواستم  عکس بزارم  ولی  نتونستم  .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=269 alt=&quot;یاسمن تو  حیاط&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/2zzqdfm.jpg&quot; width=374 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 277px; HEIGHT: 321px&quot; height=329 alt=&quot;عروسک مامان&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/2gt51dv.jpg&quot; width=307 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;فدای  اون  نگات&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/35bt35x.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;یاسمن  جون  مو  بلند&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;پازل یاسمن&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/2rmpg5s.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اینم  عکس پازلی  که  یاسمن جون درست کرد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;اینم  سرویس اشپزخونه&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/2ih856w.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اینم   سرویس اشپزخونه  جایزه  بابایی  به  یاسمن&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;البته  این  عکس  رو   خود  یاسمن  گرفته  بوده امروز  که  عکسای  دوربین  رو  ریختم تو  لپ تاپ  میبینم  این  عکس  هم  هست .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;اینم  توسط عکاس کوچولو گرفته شده&quot; hspace=0 src=&quot;http://i44.tinypic.com/m807x5.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و  اما  این  عکس  اخری  که  هفته پیش  رفته  بودیم  پیاده  روی  جلوی خونمون یاسمن  گفت مامان  دوربین رو  هم  ببر  من میخوام  از  مرغابی ها عکس بگیرم .واین  عکس خوشکل  رو  یاسمن جون گرفته .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;هر  وقت  میریم  پیاده روی  براشون  نون  میبره  و  ریز ریز  میکنه  براشون  اونا  هم تند تند میخورن و یاسمن  جون  کیف میکنه و خوشحال  میشه .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Mar 2009 07:10:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shaetonak&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>shaetonak</dc:creator>
<guid>http://shaetonak.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهمون داری</title>
<link>http://shaetonak.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P&gt;سلام سلام صد تا سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجانب مامان بنفشه تنبل بعد از حدود تقریبا یک ماه اومده که یک اپ کوچولو بکنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم که همگی تون خوب باشین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما هم خوبیم خدا رو شکر .یاسمین خانومی هم خوبه و مشغول بازی و شیطنت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;******************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش چند وقتی اصلا حس و حال اپ کردن رو نداشتم چند دفعه خواستم بیام بنویسم ولی باز تنبلی کردم .چیز جالب و تازه ای هم برای اپ کردن نبود که بیام و در موردش بنویسم .زندگی معمولی و تکراری داره میگزره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;********************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول از همه بگم که ما بازم مهمون داریم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا 20 روزی میشه که داداش کوچیکه که بعد از اینکه پدر و مادرم رفتن امریکا چون هنوز کاراش درست نشده بود رفته بود کابل .بلاخره بعد از مشکلات زیاد همسری تونست براش اقامت امارات رو بگیره و داداشی تونست بیاد اینجا و ما کلی از نگرانی بابت تنها بودنش خاطر جمع شدیم .یاسمین هم که خیلی دایی سعیید شو دوست داره خیلی خوشحاله و همش دایی جونشو تحویل میگیره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر دایی همسری و همسرش و محمد یوسف پسرشون هم که پارسال همین موقع دبی بودن و مهمون خونه ما .امسال هم اومدن و ما مهمون بازی داریم . یاسمین و یوسف هم با هم مشغول بازی و بعضی مواقع خیلی کم یه دعوای کوچولو .ولی نصبت به پارسال خیلی بهتر با هم کنار میان .به من و فرشته جون هم در کنار هم خوش میگذره .روزی یک باری هم میریم بیرون .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3399ff&gt;********************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز جمعه هم با اون یکی دختر دایی همسری و فرشته جون و خواهرش رفتیم پارک زعبیل و یاسمین و نازنین و یوسف تا تونستن بازی کردن . البته یه کوچولو یاسمین تا من و مامان نازنین رفتیم تو ماشین تا لباس گرم بچه ها رو بیاریم گم شد که زود پیداش کردیم که تو همون فاصله که ما دنبال یاسمین میگشتیم نازنین گم شد که اونم زود پیدا شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کل روز خوبی بود و به ما خانوما که خیلی خوش گذشت .بچه ها هم که معلومه وقتی با هم باشن بهشون خوش میگذره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;***********************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقتی میشه وقتی نماز میخونم یاسمین هم چادر و جا نماز کوچولوشو میاره و با من نماز میخونه .قبلا هم میخوند به سبک خودش ولی الان من براش یواش یواش میخونم و اونم تکرار میکنه و یک نماز کامل رو میخونه .البته بعضی مواقع سرش در حال چرخش به اطراف و دستاش هم در حال بالا پایین رفتن میشه که معلومه بچه ها نمیتونن چند دقیقه ساکن باشن و تکون نخورن .منم خیلی براش سخت نمیگیرم که خدای نکرده دل زده نشه .منم یادمه وقتی من کوچیک بودم و مامانم نماز میخوند منم میرفتم کنار مامانم نماز میخوندم و مامانم بلند بلند برام میخوند و منم تکرار میکردم .دقیقا کاری که الان من و دخترم انجام میدیم .الان من شدم مامانم و یاسمین هم شده من .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا هم در حال یادگیری دعای فرج و سوره ناس هست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب فعلا این اپ کوچولو رو داشته باشین تا دفعه بعد یه اپ مفصل تر بکنم .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Feb 2009 05:41:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shaetonak&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>shaetonak</dc:creator>
<guid>http://shaetonak.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
